شتابان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شتابان . [ ش ِ ] (نف، ق مرکب ) در حال شتافتن . در حال شتابیدن .بسرعت . بعجله . معجلة. (یادداشت مؤلف ) : شتابان همی کرد تخت آرزوی دگر شد به رأی و به آیین و خوی . فردوسی . شتابان همه روز و شب دیگر است کمر بر میان و کله بر سر است . فردوسی . چو نزدیک نخجیرگاه آمدند شتابان همه کینه خواه آمدند. فردوسی . همی رفتم شتابان در بیابان همی کردم به یک منزل دو منزل . منوچهری . بفرمود اختران را ماه تابان کز آن منزل شوند آن شب شتابان . نظامی . برون راندم سوی صحرا شتابان گرفته رقص در کوه و بیابان . نظامی . چو وحشی توسن از هر سو شتابان گرفته انس با وحش بیابان . نظامی . زبهر عرض آن مشکین نقابان به نزهت سوی میدان شد شتابان . نظامی . اِکعات ؛ شتابان رفتن . دَوع ؛ جهان ودوان و شتابان رفتن . قَوم ُ اءَکداد؛ قوم شتابان . لَقَعان ؛ شتابان گذشتن . هَتَع؛ شتابان پیش آمدن کسی راو زود متوجه شدن . هَرَع و هُراع ؛ شتابان و مضطربانه رفتن . هُطوع و هَطَع؛ شتابان و ترسان پیش آمدن . (منتهی الارب ). ♦ شتابان در کاری ؛ دست پاچه در آن کار. عجله کنان . با بی صبری . (از یادداشت مؤلف ). ♦ شتابان کردن ؛ به شتاب واداشتن . وادار کردن که به تعجیل برود : شتابان کرد شیرین بارگی را به تلخی داد جان یکبارگی را. نظامی . ◄ شتابنده : نه چندان تیغ شد بر خون شتابان که باشد ریگ و سنگ اندر بیابان . نظامی . به چشم خویش دیدم در بیابان که آهسته سبق برد از شتابان . سعدی .