شجاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شجاج . [ ش ِ ] (ع مص ) با هم سر شکستن : یقال بینهم شجاج ؛ ای شج بعضهم بعضا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شجاج . [ ش َج ْ جا ] (ع ص ) سابح . شجاج . مرد شدیدالشج . (از اقرب الموارد).
شجاج . [ ش ِ ] (ع اِ) ج ِ شَجَّة به معنی سرشکستگی . (از منتهی الارب ). شکستگیی که به دماغ رسد و در وقت بکشد و آن ده مرتبه است که به ترتیب چنین است : ١- قاشرة که حارصه باشد. ٢- باضعة. ٣- دامیة. ٤- متلاحمة. ٥- سمحاق . ٦- مرضحة. ٧- هاشمة. ٨- منقلة. ٩- آمة. ١٠- دامغة و ابوعبید دامغه را پس دامیة افزوده است . (از اقرب الموارد: «د م غ » ذیل دامغه ).