شعله زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شعله زدن . [ ش ُ ل َ / ل ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) زبانه زدن . مشتعل شدن . (فرهنگ فارسی معین ). شعله ورشدن . مشتعل گشتن . برافروختن . روشن شدن : گر آتش سیاست تو شعله ای زند گردون از آن دخان شود اختر شرر شود. مسعودسعد. طرفه مدار اگر ز دل نعره ٔ بیخودی زنم کآتش دل چو شعله زد صبر در او محال شد. سعدی . آفتاب حسن او تا شعله زد ماه رخ در پرده پنهان میکند. سعدی . ◄ سوزاندن . شعله ور ساختن : هست از حجر و شجر دو آتش یک شعله زن و جهان برافروز. خاقانی . رشک اخگر شده اشک از تف نظاره ٔ ما شعله در بال سمندر زده فواره ٔ ما. ظهوری (از آنندراج ).