شغل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شغل . [ ش َ ] (ع اِ) ج ِ شَغْلة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به شغلة شود.
شغل . [ ش ُ ] (ع اِ) کار. ضد فراغ . سرگرمی . (یادداشت مؤلف ). آنچه مایه ٔ مشغولیت باشد. کارهای نامنظم روزانه ٔ مربوط به نیازمندیهای زندگی : همی بایَدْت رفت و راه دور است بسنده داریکسر شغلها را. رودکی . کار من در هجر تو دایم نفیر است و فغان شغل من در عشق تو دایم غریو است و غرنگ . منجیک . تو مرا یافته ای بی همه شغل نیست اندر کلهت پشم مگر. فرخی . گفت ای خداوند نیمشب است و فردا نوبت توست که خلیفه گفته است به فلان شغل مشغول خواهد شد و بار نخواهد داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٩). دررفتم معتصم را دیدم سخت اندیشمند و تنها و به هیچ شغل مشغول نه . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٩). چون به بلخ رسید این پادشاه و چند شغل فریضه ای که پیش داشت نبشته آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٧). رعایا را بر جای باید بود که با ایشان شغلی نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٣). چون نگویی کت خدا ازبهر چه موجود کرد گر مر او رابا تو شغلی کردنش ناچار نیست . ناصرخسرو. این چنین آفریده گشت جهان شغل از انواع مردم از اجناس . ناصرخسرو. ◄ حرفه . پیشه . صنعت . کاری که شخص در زندگی برای خود انتخاب کرده است . (یادداشت مؤلف ). کارو کسب و پیشه و صنعت و بیاوار و فیاوار و فیار و فیاور و فیدار. (ناظم الاطباء). فیادار. فیار . (لغت فرس اسدی ) : زاد همی ساز و شغل خویش همی بر چند بری شغل نای و شغل چغانه . کسایی . هیچ ندانم به چه شغل اندری ترف همی غنچه کنی یا شکر. ابوالعباس عباسی . شغل او شاعری است یا تنجیم هوسش فلسفه ست یا اکسیر. خاقانی . ناف بر این شغلشان زده ست زمانه خاک چنین شغل خون آهوی ناف است . خاقانی . به قدر شغل خود باید زدن لاف که زردوزی نداند بوریاباف . نظامی . ♦ شغل سنج ؛ آنکه کارها را بسنجد و بشناسد. که نیک و بد کارها راتشخیص دهد : به دستوری او شوی شغل سنج که دستور دانا به از تیغ و گنج . نظامی . ◄ کار و بار. (ناظم الاطباء). تکلیف . وضع. سرنوشت : نیست پایان شغل من پیدا هست یک شغل کش نه پایانیست . مسعودسعد. ◄ منصب . خدمت . (از ناظم الاطباء). کار دولتی . سمت رسمی . خدمت دولتی . کار و مقام در دستگاه سلطنتی . مقام . خدمت . مأموریت . (از یادداشت مؤلف ) : بار ولایت بنه از کفت خویش نیز بدین شغل میاز و مدن . کسایی . استخفافی بزرگ کرد ولی خود از آن نیندیشیدم و باک نداشتم که به شغلی بزرگ رفته بودم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧١). اکنون آن شغل به ابوالحسن دادیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٨). احمد گفت به هیچ حال نباشد سلطان این شغل مرا فرموده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٩). شغلها و سفارتها بانام کرده [ ابوطاهر تبانی ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٩). امروز در روزگار همایون ... شغل وکالت و... بدو مفوض است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٥). چون نصر گشته شد... محمود شغل همه ٔ صنایع غزنی خاص بدو مفوض کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٤). شغل تو چو رای تو قوی شد بخت تو چو عمرتو جوان باد. مسعودسعد. او در آن شغل سیرت پسندیده پیش گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٨). ♦ پرداختن شغلی ؛ به انجام رساندن آن مهم . فارغ شدن از گرفتاری و امر مهمی : یک هفته آنجا مقام کردند که تا این شغل بپرداختند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٦). ♦ شغل آزاد ؛ پیشه ای جز شغل دولتی . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ شغل بریدی ؛ منصب چاپار و پیک . مقام اداره ٔ امور پست در تداول امروز : نایب استاد بودم در شغل بریدی هرات . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١٠). ♦ شغل درگاه ؛ منصب حاجبی : شغل درگاه همه بر حاجب غازی میرفت که سپاه سالار بود. (تاریخ بیهقی ). ♦ شغل دولتی ؛ کار در یکی از ادارات دولتی . ♦ شغل راندن ؛ اجرا کردن مأموریت . انجام دادن خدمت دولتی . بجای آوردن وظیفه ٔ حکومتی : شغل امور وزارت و حساب بوالخیر بلخی می راند. (تاریخ بیهقی ص ٨٧). مدتی است دراز که این شغلها راند. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٥). این شغل را که بنده می راند به بونصر برغشی مفوض خواهد کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٨٩). ♦ شغل زمانه ؛ کنایه از سلطنت . اداره کردن امور جهان یا کشور : شغل زمانه مفوض است به شاهی کز همه شاهان چو آفتاب عیان است . مسعودسعد. ♦ شغل فرمودن کسی را ؛ مأموریت دادن به وی . او را مأمور کردن .به سمتی منصوب داشتن : در میان چند شغلها دیگر فرمودند او را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٤). امیر گفت ... ایشان را شغلی دیگر خواهم فرمود. (تاریخ بیهقی ص ١٤٠). پس در روزگار پادشاهان این خاندان ... برانم از پیشواییها و قضاها و شغلها که وی را فرمودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٩٤). امیرک را سلطان قویدل کرد که شغلی بزرگتر فرمایم ترا. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٢). ♦ شغل کدخدایی ؛ سمت کدخدایی . منصب پیشکاری : طاهر دبیر شغل کدخدایی نیکو میراند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٨). ♦ شغل کردن ؛ انجام دادن مأموریت .بعهده گرفتن مسؤلیت اجرای کار و سمتی . خدمت انجام دادن : نذر دارم و سوگندان گران که نیز هیچ شغلی نکنم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٦). هم شهم است و هم کافی و کاردان و شغلهای بزرگ کرده است . (تاریخ بیهقی ). تا فردا این شغل کرده آید بتمام . (تاریخ بیهقی ). ور کنم شغل هیچکس پس ازین گردنم درخور قفا باشد. مسعودسعد. ◄ سرگرمی و آلودگی و مشغولی : رای کرده ست که شمشیر زند چون پدران که شود سهل به شمشیر گران شغل گران . منوچهری . ♦ شغل به دیدار کسی ؛ مشغولی و اشتغال به نظاره ٔ او. به دیدار کسی پرداختن : هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه ٔ خاطر که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم . سعدی . ♦ شغل دل ؛ ناراحتی خاطر. نگرانی . اضطراب . دل مشغولی : ترکمانان را بجمله از خراسان رمانیده آید و شغل دل نماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٥٤). هیچ شغل در دل نماند. (تاریخ بیهقی ص ٢٨٠). اگر این اخبار به مخالفان رسد... چه حشمت ماند و جز درد و شغل دل نیفزاید. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٤). همه ٔ اسباب خلل و خلاف برخاست چنانکه هیچ شغل دل نماند. (تاریخ بیهقی ). ◄ گرفتاری . پریشانی . حادثه . پیش آمد. پیش آمد بد. کار مهم . کاری که مایه ٔ مشغولی دل شود. حادثه . واقعه . روی داد. (ازیادداشت مؤلف ) : ایزد این شغلها کفایت کرد خواجه ناگفته آنچه گفت سخن . فرخی . ترسان بر عبدالمطلب شدم [ حلیمه پس از گم کردن محمد (ص ) در کودکی ] چون مرا بدان حال بدید گفت چه بود، شغلی رسید؟ گفتم : و چه شغلی . گفت : مگر پسرت گم شد؟ گفتم : نعم . (تاریخ سیستان ). شغل این مخذول کفایت کرده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٧). شغل هارون نیز انشأاﷲ که بزودی کفایت شود. (تاریخ بیهقی ص ٤٤٨). ما از شغل گرگان و طبرستان فارغ شدیم اینک از راه آمل به راه دماوند می آیم سوی ری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٤). اگر همچنین ترا شغلی افتد ناچار از بهر او تا جان بود بکوش رنج تن و مال خویش دریغ مدار. (منتخب قابوسنامه ص ٤٣).
شغل .[ ش َ غ ِ ] (ع ص ) باکار و کاردار و مشغول . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). مرد باکار. (منتهی الارب ).