شمرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش یا شُ مُ دِ یا دَ) (ص مف.)<BR>۱- حساب کرده، شماره کرده.<BR>۲- محسوب داشته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش یا شُ مُ دِ یا دَ) (ص مف.) ۱- حساب کرده، شماره کرده. ۲- محسوب داشته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمرده . [ ش ِ / ش ُم َ / م ُ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) تعدادشده . حساب شده و در حساب آمده . (ناظم الاطباء). مخفف شمارده که بمعنی شمار کرده و معدود است . (آنندراج ). معدود. (دهار). ♦ دم شمرده ؛ معدود. نفس قابل شمارش : تو سالیانها خفتی و آنکه بر تو شمرد دم شمرده ٔ تو یک نفس زدن نغنود. ناصرخسرو. ♦ سرای شمرده ؛ خانه ای که در آن خراج را جمعآوری می کردند : آن سرای که خراج اندر او ستانند آنراسرای شمرده نام کردند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). رجوع به شمره، سمره و شمرج شود. ♦ ناشمرده ؛ شمارش نشده . بیمر. بیحساب . سنجیده نشده : همان کنجد ناشمرده فشاند کزین بیش خواهم سپه بر تو راند. نظامی . ◄ محسوب . در شمار آمده . حساب شده . (یادداشت مؤلف ). ◄ متعدد. (فرهنگ لغات ولف ) : ز زر و زبرجد نثاری گران شمرده ز هر گونه ای گوهران . فردوسی . که افراسیاب آمد و صدهزار گزیده ز ترکان شمرده سوار. فردوسی . ◄ روشن . واضح . آشکار: شمرده گفتن ؛ واضح گفتن . شمرده حرف میزند؛ روشن حرف میزند. (یادداشت مؤلف ). ♦ شمرده خواندن ؛ پیدا خواندن . هموار خواندن . آرمیده خواندن . ترتیل . (یادداشت مؤلف ). کلمات را کامل و غیر شکسته خواندن به تأنی . ◄ حزم . احتیاط. (آنندراج ). ♦ شمرده خوردن ساغر ؛ با حزم و احتیاط خوردن شراب . حساب شده و به اندازه خوردن : در روز ابر باید ساغر شمرده خوردن یعنی بود برابر با قطره های باران . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ♦ شمرده زدن قدم ؛ با احتیاط گام برداشتن . (از آنندراج ) : قدم شمرده زند حسن در قلمرو خط چو عاملی که بپای حساب می آید. صائب . ♦ شمرده زدن نفس ؛ با حزم و احتیاط نفس زدن . (از آنندراج ) : نفس شمرده زن ای بلبل نواپرداز که رنگ گل به نسیم بهار برخیزد. صائب . نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است . صائب . ♦ گریه ٔ شمرده ؛ گریه ای که از روی حزم و احتیاط باشد. (از آنندراج ) : از گریه ٔ شمرده ٔ من شد جهان خراب ای وای اگر به آبله ای نیشتر زنم . صائب (از آنندراج ). ◄ تمام . کامل . آزگار. معین . (یادداشت مؤلف ) : سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار. منوچهری . عمر شمرده رافدای طاعت و بندگی او کردند. (بهاءالدین ولد).
مترادف و متضاد واژهدان
محسوب واضح شمارهشده