شمشیر زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمشیر زدن . [ ش ِ / ش َ زَ دَ ] (مص مرکب ) تیغ زدن . کنایه از با شمشیر کشتن . جنگ کردن با شمشیر. (یادداشت مؤلف ). با شمشیر بریدن . (ناظم الاطباء). جلع. (دهار). سیف . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). معج .(منتهی الارب ). هک . (تاج المصادر بیهقی ). فرودآوردن تیغ بر سر کسی . تیغ در میان کسان نهادن : رای کرده ست که شمشیر زند چون پدران که شود سهل به شمشیر گران شغل گران . منوچهری . چون راست نمی کنیدکاری شمشیر زدن چراست باری ؟ نظامی . چون دلاَّرام می زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم . سعدی . آشنایان را جراحت مرهم است زآنکه شمشیر آشنایی می زند. سعدی . گر خود بجای مروحه شمشیرمی زند مسکین مگس کجا رود از پیش قند او. سعدی . شمشیر که می زند سپر باش دشنام که می دهد دعا کن . سعدی . ♦ امثال : هرکه شمشیر زند خطبه بنامش خوانند . ♦ با کسی شمشیر زدن ؛ جنگ کردن با او : نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر که از تو روی برگرداند. سعدی . تسایف، مسایفه ؛ با هم شمشیر زدن .(منتهی الارب ). ◄ جنگ کردن با شمشیر. (ناظم الاطباء).