شمشیر کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمشیر کشیدن . [ ش ِ / ش َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) آهیختن و شمشیر از غلاف برآوردن . (ناظم الاطباء). امتخاط. (منتهی الارب ): سل سیف ؛ بیرون آوردن شمشیر ازنیام حمله و جنگ را. حمله کردن با شمشیر. (یادداشت مؤلف ). آختن تیغ. تیغ از نیام برآوردن : عکس خود را او عدوی خویش دید لاجرم بر خویش شمشیری کشید. مولوی . قلاب تو در کس نفکندی که نبُردی شمشیر تو بر کس نکشیدی که نکُشتی . سعدی . شمشیر کشیده ست نظر بر سر مردم چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد. سعدی . شمشیر کشیدی و بخونم ننشاندی افسوس که آغاز تو انجام ندارد. صائب . شمشیر کشیدی و نکشتی فریادز لطف ناتمامت . ؟ ♦ شمشیر کشیدن بر روی یا بروی کسی یا کسانی ؛ شوریدن . قیام کردن و برای جنگ با او یا آنان آماده شدن : گرگانیان به روی خداوند خویش شمشیر کشیدند و عاصی شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٨). ۩ تصویر کردن شمشیر. بر صفحه نقش شمشیر تصویر کردن . بیت ذیل شاهد هر دو معنی است : بعد چشم تو مصور چو به ابرو پرداخت شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید. ؟ ♦ شمشیر کشیدن خورشید ؛ کنایه از سر زدن خورشید. طلوع آن : چو خورشید شمشیر رخشان کشید شب تیره را گشت سر ناپدید. فردوسی .