شمع افروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمع افروختن . [ ش َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) شمع برافروختن . شمع روشن کردن . شمع سوختن .(یادداشت مؤلف ) : بسیار شمع و مشعل افروختند تا عروس را ببرند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٩). ♦ افروختن از شمع چیزی را ؛ با شمع چیزی را روشن کردن : آموختن توان ز یکی خویش صد ادب افروختن توان ز یکی شمع صد چراغ . قطران . ♦ افروختن شمع چیزی را ؛ روشن کردن آن : شمع بختش جهان چنان افروخت که فلک دودی از زبانه ٔ اوست . خاقانی . ◄ افروخته شدن شمع. روشن شدن شمع : شمع اقبال شه چنان افروخت که فلک بر زبانه می نرسد. خاقانی . شمع باشد هنر که چون افروخت زآن یکی صد چراغ بتوان سوخت . امیرخسرو.