شمع برافروختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمع برافروختن . [ ش َ ب َاَ ت َ ] (مص مرکب ) شمع برفروختن . شمع روشن کردن . سوزاندن شمع روشنایی را. (یادداشت مؤلف ) : هر آن شمعی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند سبلت بسوزد. ابوشکور بلخی . زرد گلان شمع برافروختند سرخ گلان یاقوت اندوختند. منوچهری . آواز داد به خدمتکاران تا شمع برافروختند و به گرمابه رفتم . (تاریخ بیهقی ). لاله در بزم چمن شمع معنبر برفروخت بهر شمعش نرگس از زر شمعدان می آورد. خواجه سلمان (از آنندراج ). رجوع به شمع فروختن شود. ◄ روشن شدن . زرد شدن . روشنایی زردگونه یافتن .