شمع زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمع زدن . [ ش َ زَ دَ ] (مص مرکب ) گذاشتن شمع بر جایی [ و ] بعد روشن کردن . (آنندراج ) : خون شدم بر بیکسی های شهیدان مژه بر مزارش خواستم شمعی زنم خنجر زدم . حکیم بیگ خان حاکم (از آنندراج ). ◄ دعامه . ستونی زیردیوار یا سقفی افتان استوار کردن تا خراب نشود. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شمعچه و شمع شود. ◄ ساقه بالا بردن گیاه برای گل و تخم مانند کاهو، اسفناج، ترب و امثال آن . (یادداشت مؤلف ).