شمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) بیهوش گردیدن . (ناظم الاطباء)(برهان ). بیهوش شدن . (غیاث ) (آنندراج ) : پیشت بشمند و بی روان گردند شیران عرین چوشیر شادروان . منجیک . ◄ آشفته شدن . پریشان گشتن . (ناظم الاطباء) (برهان ). پریشان شدن . (غیاث ) (آنندراج ) : تو ایدری و شم زلف تو رسیده به شام رواست گر شمنان پیش زلف تو بشمند. رودکی . و اکنون که خوانده اند و تو لبیک گفته ای در کار خود چو مرد پشیمان چرا شمی . ناصرخسرو. ◄ ترسیدن . هراسیدن . هراسیده شدن . (ناظم الاطباء). ترسیدن . (غیاث ) (برهان ) (آنندراج ). هراسیدن . (برهان ) : خم چشمه ٔ آب زندگانیست زین چشمه نبایدت شمیدن . نزاری قهستانی . ◄ رمیدن . (برهان ) (آنندراج ). رمیدن و اجتناب کردن از تنفر. (ناظم الاطباء) : ز بیم ایشان از مغزها رمیده خرد ز هول ایشان از چشمها شمیده بصر. عنصری . شمید و دلش موج برزد ز جوش ز دل هوش و از جان رمیده خروش . عنصری . گر آهویی بتاز کنار منت حرم آرام گیر با من و از من چنین مشم . خفاف . سمندش چو آن زشت پتیاره دید شمید و هراسید و اندردمید. اسدی . الاغراق فی الصفة، پارسی وی دررفتن بود اندر صفت، چنانکه خرد اندرپذیرفتن وی بشمد. و چنین گفته : الشعرا کذبه اعذبه . (ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ). ◄ متنفر شدن . نفرت کردن . ◄ نوحه و افغان کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء). افغان کردن . (فرهنگ لغات شاهنامه ). آه و ناله کردن . (فرهنگ لغات ولف ). ◄ گریستن . (ناظم الاطباء) (برهان ). گریه ٔ با غریو. (فرهنگ اوبهی ). با های های گریستن . (فرهنگ لغات ولف ). ♦ اندرشمیدن ؛ گریه و زاری کردن : چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید زمانی بیاسود و اندرشمید . فردوسی . ◄ پی در پی نفس زدن از تشنگی یا خستگی و غیره . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از انجمن آرا). ◄ پیچیدن . (فرهنگ اسدی در ذیل کلمه ٔ شم ).
شمیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) (از: شم عربی + یدن، علامت مصدر فارسی ) بوییدن . و این از جمله ٔ لغات عربیه است که فارسیان در آن تصرف کرده تصریف نموده اند از عالم طلبیدن و فهمیدن، زیرا که مأخوذ است از شم بمعنی بوییدن ؛ لیکن بعد نوشتن به تحقیق پیوست که شمیدن بمعنی بو کردن نیامده، بلکه به این معنی شنیدن به نون است و به میم تحریف . (غیاث ) (از سراج اللغة) (از آنندراج ). نکه .(منتهی الارب ). بمعنی بوییدن یا مصدری بالتمام فارسی است یا مانند رقصیدن و فهمیدن مصدر فارسی منحوت از عربی است . بوی کردن . (یادداشت مؤلف ) : اگرآن بوی نشمیدی بدین میخانه نرسیدی . (لوامع جامی ). خوش وقت کسی که بوی میخانه شمید رفت از پی آن بوی و به میخانه رسید. جامی (لوامع). بسیار شامه ٔ استعداد باید تا بویی از گلهای معانی رنگینش تواند شمید. (تذکره ٔ مرآةالخیال ).