شمیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمیده . [ ش َ دَ / دِ ] (ن مف ) بوییده . (برهان ). بوییده . مشموم . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شمیدن شود.
شمیده . [ ش َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) رمیده . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (فرهنگ اوبهی ) : سپاه جاودان از تو رمیده نگار چینیان از تو شمیده . (ویس و رامین ). اگر شمیده بود عقل خصم او نشگفت بلی شمیده بود عقل در دماغ سقیم . ابوالفرج رونی . خرد جز در دماغ او شمیده سخن جز در دعای او مزور. انوری . ◄ ترسیده . هراسیده . ترسان . (ناظم الاطباء) (از برهان ). وحشت کرده . (انجمن آرا) : شمیده من در آن میان بادیه ز سهم دیو و بانگ های های او. منوچهری . ♦ شمیده گردیدن (گشتن ) ؛ بیم زده و مدهوش گشتن . (یادداشت مؤلف ) : ملک سپاه به راهی بردکه دیو در آن شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر. فرخی . ۩ خشکیدن : ور گشت شمیده گلبن زرد داده ست به سیب گونه و شم . ناصرخسرو. ◄ متنفر گردیده . (ناظم الاطباء) (برهان ). ◄ خشکیده از بی آبی . خوشیده . (فرهنگ فارسی معین ). خوشیده از تشنگی . ◄ پیوسته نفس زننده از تشنگی . (ناظم الاطباء). ◄ کسی که دل وی از گریه کردن و یا دویدن بطپد. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از برهان ) (از فرهنگ اوبهی ). ◄ گریان و نوحه کنان . (ناظم الاطباء).افغان کننده . (انجمن آرا). گریه و نوحه کرده و افغان نموده . (برهان ) : ز غمزه ٔ تو مبادم امان چو جان اثیر اگر چو چشم تو بی چشم تو شمیده نیم . ؟ شبهای تیره را به سر آورده ام چو شمع زآن همچو شمع زار و نزار و شمیده ام . سیف اسفرنگ . ◄ آشفته . سرگردان . مدهوش . سرآسیمه . سرگشته . (ناظم الاطباء). بیهوش . (از آنندراج ) (برهان ). بیهوش و آشفته گردیده . (از برهان ).بیهوش و پریشان . (غیاث ). ♦ شمیده دل ؛ آشفته خاطر. پریشان دل . مضطرب و پریشان خاطر : دریده جوشن و خسته تن و گسسته امید شکسته تیغ و شمیده دل و فکنده سپر. عنصری . شمیده دل همی گشت اندر آن باغ زبانش ویس گو و دل پر از داغ . (ویس و رامین ). ◄ شیر شرزه و خشمگین . (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از برهان ).