شناختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شناختن . [ ش ِ ت َ ] (مص ) واقف شدن و معرفت حاصل کردن . (ناظم الاطباء). عرفان . عالم بودن . (یادداشت مؤلف ). علم پیدا کردن بر چیزی . آگاهی یافتن . معرفت و علم پیدا کردن : آن را که با مکوی و کلابه بود شمار بربط کجا شناسد و چنگ و چغانه را. شاکر بخاری . تا کجا گوهری است بشناسم دست سوی دگر نپرماسم . ابوشکور. ز یزدان شناسید یکسر سپاس مباشید جز شاد ویزدان شناس . فردوسی . گر بر در این میر تو ببینی مردی که بود خوار و سرفکنده بشناس که مردی است او بدانش فرهنگ و خرد دارد و نونده . یوسف عروضی . ترا شناسد دانا مرا شناسد نیز تو از قیاس چو خاری من از قیاس چو ناژ. لبیبی . بیار ساقی زرین نبید و سیمین کاس به باده حرمت و قدر بهار نو بشناس . منوچهری . وی را شناخته بودم اما ندانستم که تا این جایگاه است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٠). بنده غریب است میان این قوم و رسم این خدمت نمی شناسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٠). امیر گفت : من طاهر راشناخته بودم در رعونت و نابکاری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٤). چون داری نیکوش چو خود می نشناسیش بشناس نخستینش پس آنگاه نکو دار. ناصرخسرو. بیدانش آمدی و در اینجا شناختی کاین چیست وآن چه باشد این چون و آن چراست . ناصرخسرو. ورمان همی بباید او را شناختن بی چون و بی چگونه طریقی است بس عسیر. ناصرخسرو. در اسب شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستندی . (نوروزنامه ). ای شده از شناس خود عاجز کی شناسی خدای را هرگز. سنایی . بخودش کس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست . سنایی . و خطری بزرگ که بفرمان ما ارتکاب کرد شناخته . (کلیله و دمنه ). اگر من خود را جرمی شناسمی در تدارک آن غلو و التماس ننمایمی . (کلیله و دمنه ). اگر مرا هزار جانستی و بدانمی که در سپری شدن آن فلک را فایدتی باشد... یک ساعت به ترک همه بگویمی و سعادت دوجهانی در آن شناسمی . (کلیله و دمنه ). رنجی که من از پی تو دیدم دردی که من از غم تو خوردم بر کوه بیازمای یک بار تا بشناسی که من چه مردم . سوزنی . عزلت گزین که از سر عزلت شناختند آدم در خلافت و عیسی ره سما. خاقانی . هرکه را من بمهر خواندم دوست چون دگر کس شناخت شد دشمن . خاقانی . هرکه چنین روی دید جامه ٔ سعدی درید موجب دیوانگی است آفت بشناختن . سعدی . ای دل گرت شناختن راه حق هواست خود را بدان که عارف خود عارف خداست . ابن یمین . شناختن نتوانی هگرز ایزد را چو خود شناختن نفس خویش نتوانی . قاآنی . اعتراف ؛ چیزی را شناختن . (منتهی الارب ). تعارف ؛ یکدیگررا شناختن . (زوزنی ). عهد؛ شناختن . معرفة، عرفان، عرف، عرفة؛ شناختن و دانستن بعد از نادانی . فراسة؛ شناختن اسب و سواری کردن . (منتهی الارب ). ◄ انگاشتن . فرض کردن . به حساب آوردن . گمان بردن . گرفتن .بشمردن . (یادداشت مؤلف ) : چنین داد پاسخ ورا پیشکار که مهمان ابا گرزه ٔ گاوسار بمردی نشیند در آرام تو ز تاج و کمر بسترد نام تو به آیین خویش آورد ناسپاس چنین گر تومهمان شناسی شناس . فردوسی . سیاوش بدو گفت دارم سپاس مرا همچو فرزند خود می شناس . فردوسی . ◄ دانستن . منسوب داشتن : به گردون گردان کله برفراخت همه شادمانی ز یزدان شناخت . فردوسی . ◄ بجای آوردن . (یادداشت مؤلف ). تشخیص دادن چیزی یا کسی . دریافتن . ادراک کردن : رها کرد زن را و بنواختش چنان کرد پیدا که نشناختش . فردوسی . گفت نقاش چون که نشناسم که نه دیوانه و نه فرناسم . عنصری . و دانیال را نیز گفته اند که برخیزید و به زمین بابل روید و خویشتن را از بخت النصر بازخرید و از وی امان خواهید تا شمارا امان دهد. گفتند به چه شناسیم او را. (قصص الانبیاء ص ١٧٩). ◄ تمیز دادن دو چیز از یکدیگر.تشخیص دادن . تمیز کردن . بازشناختن : زان عقیقین میی که هرکه بدید از عقیق گداخته نشناخت . رودکی . و بدل اندر عقلی نهاد تا اندریابند و حق از باطل بشناسند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ز دانایی او را فزون بود بهر همی زهر نشناخت ازپای زهر. فردوسی . نه همی بازشناسند عبیر از سرگین نه گلستان بشناسند ز آبشتنگاه . قریعالدهر. چهار حد بساط از فروغ طلعت او ز طور نور تجلی شناختن نتوان . فرخی . ای نام شنوده عاجل و آجل بشناس نخست آجل از عاجل . ناصرخسرو. لیکن از راه عقل هشیاران بشناسند فربهی ز آماس . ناصرخسرو. علاج هر دو نوع [ لقوه ] یکی است لکن بر طبیب واجب است که فرق کند و این از آن بشناسد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سلطان سخن او بی غرض شناخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٤). ضد را از ضد شناسند ای جوان . مولوی . توان شناخت به یک نظره درشمایل مرد که تا کجاش رسیده ست پایگاه علوم . سعدی . هرکجا سختی کشیده ای ... را بینی خود رادر کارهای مخوف اندازد... و از عقوبت نهراسد و حلال از حرام نشناسد. (گلستان ). ♦ بازشناختن چیزی از چیزی ؛ تمیز کردن . (یادداشت مؤلف ) : اینهمه روز مرگ اگر بینی نشناسی ز یکدگرشان باز. رودکی . که کس بازنشناخت از پای دست تو گفتی زمین دست ایشان ببست . فردوسی . درویش گرسنه ... و توانگر با همه نعمت چون مرگ فرازآید از یکدیگرشان باز نتوان شناخت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٢). [ و نوح ] از آن تأثیر [ از تأثیر آن دو جوهر ] روز از شب بازشناختی . (مجمل التواریخ ). قبله اول ز قبله بازشناس تا بدانی تو فربهی ز آماس . سنایی . که این زنگاری آیینه وش را چو شانه بازنشناسم سر ازپا. خاقانی . در ایشان خیره شد هر کس که می تاخت که خسرو را ز شیرین بازنشناخت . نظامی . تو خود را از آن در چَه انداختی که چَه را ز ره بازنشناختی . سعدی . ♦ پای از دست (دست از پای ) نشناختن ؛ تشخیص وتمیز ندادن این از آن . (یادداشت مؤلف ) : سپاه اندرآمد ز جای کمین سیه شد بر آن نامداران زمین که کس بازنشناخت از پای دست تو گفتی زمین دست ایشان ببست . فردوسی . ♦ حق کسی یا چیزی را شناختن یا حق نعمت کسی را شناختن ؛ وقوف داشتن به حق وی . تشخیص دادن حق وی . معترف شدن به حق وی . سزا دادن و نواختن او را : بندگان و کهتران را حق چنین باید شناخت شاد باش ای پادشاه حق شناس حقگزار. فرخی . حق تو خاقانیا کعبه تواند شناخت زآخور سنگین طلب توشه ٔ یوم الحساب . خاقانی . حق نعمت شناختن در کار نعمت افزون دهدبه نعمت خوار. نظامی . ♦ خود را بازشناختن ؛ از خطا برگشتن . (یادداشت مؤلف ) : جمشید در آخر پادشاهی ناسپاس گشت و اندر خدای تعالی عاصی شد و چون کارهابر وی بشورید پشیمان گشت و خود را بازشناخت . (مجمل التواریخ والقصص ). ♦ خود را شناختن پسری یا دختری (مراهقین ) ؛ در تداول عوام، به حد مردان یا به حد زنان رسیدن . بالغ شدن . حالم شدن . رسیده شدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ خویشتن نشناختن ؛ متکبر و مغرور شدن . (یادداشت مؤلف ) : او باد در سر کرده و خویشتن را نمیشناسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٥). ♦ شناخته شده بودن ؛ معروف بودن . شهرت داشتن : پیغمبر (ص ) اندر قریش شناخته شده بود به امانت و دیانت و راستگویی و او را محمد الامین خواندندی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). رجوع به شناخته شود. ♦ ناخویشتن شناس ؛ متکبر و مغرور : امیر گفت در باب این ناخویشتن شناس چه کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٨). ♦ واشناختن ؛ بازشناختن : برسم خسروی بنواختندش ز خسرو هیچ وانشناختندش . نظامی . و رجوع به بازشناختن شود. ♦ هِرّ را از بِر نشناختن ؛ ندانستن . تمییز ندادن . ◄ اعتراف . قبول . اقرار کردن و اعتراف نمودن . (ناظم الاطباء).