شناخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شناخت . [ ش ِ ] (مص مرخم، اِمص ) اسم مصدر از شناختن . عرفان . معرفت . شناسایی . عرفه . علم . شناختن . (ناظم الاطباء). عرفه . (منتهی الارب ) : اندر شناخت راه حق تعالی . (منتخب قابوسنامه ص ١٠). آنکه خود را شناخت نتواند آفریننده را کجا داند. ناصرخسرو. اندر آنکه بر طبیعت واجب است که بشناسد که هر بیماری کدام بیماری است و یاد کردن شناخت آن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رأی ثاقب و فکرت صایب روزی کرد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٢٩). و گفت چندان یادش کردم که جمله خلقان یادش کردند تا به جایی که یادکرد من یادکرد او شد، پس شناخت او تاختن آورد و مرا نیست کرد، دگرباره تاختن آورد و مرازنده کرد. (تذکرةالاولیاء عطار). گفت کاشکی که خلق به شناخت خود توانندی رسید که معرفت ایشان را در شناخت خود تمام بودی . (تذکرةالاولیاء عطار). و گفت علامت شناخت حق گریختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او. (تذکرةالاولیاء عطار). اگر با وجود این مقدار شناخت، خواطر ایشان را بیرون این صحبت بطرفی بررفتی ... حضرت خواجه مؤاخذه میکردند. (بخاری ). ♦ اهل شناخت ؛ عارف . (یادداشت مؤلف ). صاحب معرفت . اهل معرفت : نه هر سخن که بداندبگوید اهل شناخت به سِرّ شاه سر خویشتن نشاید باخت . سعدی . و رجوع به اهل شود. ♦ شناخت حجت ؛ عُرْقوب . (منتهی الارب ). ♦ شناخت یار ؛ شناسایی دوست و اقرار و اعتراف دوست . (ناظم الاطباء). ♦ کیهان شناخت ؛ شناسایی کیهان . معرفت کیهان و می توان بجای «شناسی » در آخر ترکیبات حیوان شناسی و گیاه شناسی این کلمه را به کار برد. (یادداشت مؤلف ). ♦ ناشناخت ؛ عدم معرفت . کمی اطلاع یا بی اطلاعی : آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت . مولوی . ◄ عهد. (از منتهی الارب ) : دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت . سعدی . ◄ (ن مف مرخم ) شناخته . شناخته شده . ♦ ناشناخت ؛ ناشناخته . گمنام . مجهول : و آن را که بر مراد جهان نیست دسترس در زادبوم خویش غریب است و ناشناخت . سعدی . ۩ در لباس مبدل . بصورت و هیأتی که شناخته نشود : یکی از ملوک عرب به ناشناخت بیرون آمدی . (گلستان سعدی ). رجوع به شناختن شود.