شناسا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شناسا. [ ش ِ ] (نف ) شناسای . شناسنده . عارف . واقف . جهبذ. خبیر. بصیر. اهل خبره .مطلع. (یادداشت مؤلف ). آشنا. ج، شناساآن . (از تحفه ٔ اهل بخارا). شناسنده . (از ناظم الاطباء). دریافت کننده . شناسنده . (فرهنگ فارسی معین ). خبره : که ای پهلوان جهاندار شاه شناسای هر کار و زیبای گاه . فردوسی . همش زور دادی همش هوش و دین شناسای هر کار و جویای کین . فردوسی . شناسای کشتی هر آنکس که بود که بر ژرف دریا دلیری نمود. فردوسی . نقل است که بِشر بر گورستان گذر کرد گفت همه اهل گورستان را دیدم بر سر کوه آمده و شغبی در ایشان افتاده و با یکدیگر منازعه میکردند چنانکه کسی قسمت کند چیزی، گفتم بارخدایا مرا شناسا گردان تا این چه حال است . (تذکرةالاولیاء عطار). شناسایی که انجم را رصد راند از آن تخت آسمان را تخته برخواند. نظامی . شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو دراقصای روم . سعدی . سر ز حسرت ز در میکده ها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود. حافظ. ♦ شناسا شدن ؛ آشنا شدن .واقف گردیدن . آگاه شدن : چون شناسا شدم بدانایی در بد و نیک دُرّ دریایی . نظامی . از سفر آیینه منظور نظرها میشود دل چو صافی شد حقیقت را شناسا میشود. ظهیر. استلاحة؛ شناسا شدن . (منتهی الارب ). ♦ شناسای کار ؛ واقف و بصیر در کار : خبر داد شه را شناسای کار از آن بند دریای ناسازگار. نظامی . ♦ شناسای کشتی ؛ ناخدا. ملاح . آگاه و مطلع بر احوال کشتی و راندن آن توسعاً : شناسای کشتی هر آنکس که بود که بر ژرف دریا دلیری نمود بفرمود تا بادبان برکشید به دریای بی پایه اندرکشید. فردوسی .