شناعت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شناعت . [ ش َ ع َ] (ع اِمص ) شناعة. زشتی و بدی و قباحت . (ناظم الاطباء). شنعت . زشتی . (مهذب الاسماء). زشت شدن . (دهار). رجس . ردائت . شین . فظاعت . (یادداشت مؤلف ) : با آل او روم سوی او نیست هیچ باک برگیرم از منافق ناکس شناعتش . ناصرخسرو. من روم سوی قناعت دل قوی تو چرا سوی شناعت می روی . مولوی . ◄ سرزنش . (فرهنگ فارسی معین ). ملامت کردن . ◄ طعنه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ شناعت زدن ؛ طعنه زدن : مرغ از چه زد شناعت بر صبح راست خانه کو در عمود سیمین دارد ترازوی زر. خاقانی . مرغ سحر شناعت از آن زد چو مصریان کآن صاع عید دید به بار سحردرش . خاقانی . ♦ شناعت کردن ؛ طعنه زدن . سرزنش کردن . شنعت کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : مشکن از طعن ناکسان که سگان جز شناعت بروی مه نکنند. خاقانی . ♦ شناعت نمای ؛ نشان دهنده ٔ شنعت : کز این طبلهای شناعت نمای چه باشد که طبلی بمانی بجای . نظامی .