شناور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شناور. [ ش ِ وَ ] (ص مرکب ) آشناور. آشناگر و آب ورز. (ناظم الاطباء). شناگر. (آنندراج ) : شناور باشی از هر آب مگذر که اندر آب پر میرد شناور. ناصرخسرو. تیر چون در کمان نهد بحری است که نهنگ شناور اندازد. خاقانی . بی همنفس خوش نتوان زیست به گیتی بی دست شناورنتوان رست ز غرقاب . خاقانی . در آبی که پیدا ندارد کنار غرور شناور نیاید بکار. سعدی . چو کودک بدست شناور در است نترسد اگر دجله پهناور است . سعدی . چون شناور نیستی پیرامن جیحون مگرد بی شنایی پای در جیحون نمی باید نهاد. مغربی . ◄ آنکه بالفعل در آب است و شناگر آنکه شنا کردن تواند. ♦ دلاور شناور ؛ شناکننده ٔ بی باک . (ناظم الاطباء). ♦ شناور شدن ؛ شنا کردن . به شنا پرداختن : مر این حوض را نیل خوانده ست گردون که موسی و خضر اندر او شد شناور. خاقانی . ♦ شناور گشتن ؛ شنا کردن . به شنا پرداختن : قول چون یار عمل گشت مباش ایچ برنج مرد چون گشت شناور نشکوهد ز عباب . ناصرخسرو. ◄ مرد چالاک و جَلد و چابک . (ناظم الاطباء). ◄ غوطه ور در آب : در آب دیده گاه شناور چو ماهیی گه در میان آتش غم چون سمندری . فرخی . انگشت ساقی از غبب غوک نرمتر زلف چو مار در می عیدی شناورش . خاقانی .