شنگول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنگول . [ ش َ ] (ص ) سخت شادان و خرم . (آدمی ) سرخوش نیم مست . بانشاط. باروح . دل زنده . فیران . کسی که بر اثر خوردن شراب یا به علت توفیق یافتن در کار و پیروز شدن بر مشکلات خویش خوشحال و بانشاط شده باشد. (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ). ◄ شوخ و ظریف و زیبا. (برهان ). شوخ و زیبا. (غیاث اللغات ) : به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه که شنگولان سرمستت بیاموزند کاری خوش . حافظ. صبا زان لولی شنگول سرمست چه داری آگهی چون است حالش . حافظ. ♦ شنگول شدن ؛ به وجد آمدن . حالت شنگولی و نشاط و سرمستی در کسی به عللی که ذکر شد. (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ). ◄ (اِ) نام یکی از بچه های بزی است که در افسانه های کودکان معروف به بزبز قندی است و سه فرزند او به ترتیب شنگول و منگول و حبه ٔ انگور نام دارند. (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). ◄ دزد و راهزن . (برهان ) : در شهر شنگولان دلم هر دم بغارت میبرند از دست این مادرغران چون وحش صحرائی شدم . حکیم نزاری (از جهانگیری ). ◄ خرطوم فیل . (برهان ) (ناظم الاطباء).