شنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنی . [ ش َ ] (اِ) گیاهی باشد که از پوست آن ریسمان سازند. ◄ سینی، و آن خوانی باشد که ازطلا و نقره و مس و امثال آن سازند. (برهان ) (آنندراج ). نشت . خوان روئین بود بمعنی سینی . (صحاح الفرس ).
شنی . [ ش َ نی ی ] (ع ص ) نفرت شده و حقیرشده و دشمن داشته و مکروه . (ناظم الاطباء).
شنی . [ ش َن ْ نی ] (ص نسبی ) منسوب است به شن که بطنی است از بنی عبدالقیس . (از انساب سمعانی ).