شهوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهوار. [ ش َهَْ ] (ص مرکب ) مخفف شاهوار. هر چیز که لایق وسزاوار پادشاهان باشد. (برهان ) (غیاث ) : به دیباها و زیورهای شهوار ز تخت و طبل بزازان و عطار. (ویس و رامین ). در آنجا تختها بنهاده بسیار بر آن بر جامه های خوب شهوار. زراتشت بهرام . رجوع به شاهوار شود. ◄ منسوب به شاه : نژادش گرچه شهوار است و نیکوست ابا این نیکویی صد گونش آهوست . ؟ ♦ دُرّ شهوار؛ دُرّ شایسته و لایق شاه . دُرّ گرانمایه . دُرّ گرانبها : چون سینه بجنباند و یک لخت بپوید از هر سر پرّش بجهد صد دُر شهوار. منوچهری . بدل پاک برنویس این شعر که بپاکی چو درّ شهوار است . ناصرخسرو. از خون چشم بیوه زنان لعلش از اشک چشم من دُر شهوارش . ناصرخسرو. راز سلیمانی شنو زآن مرغ روحانی شنو اشعار خاقانی شنو چون درّ شهوار آمده . خاقانی . آذین صبوحی را زد قبه حباب از می بر قبه از آن درّی شهوار نمود اینک . خاقانی . خسروا نظمم که وصف بحر جود دست توست در خوشابی و طراوت چون دُر شهوار باد. کاتبی . ♦ گوهر شهوار؛ گوهر لایق شاه . گوهر گرانمایه و گرانبها : سخن از مستمعان قدر پذیرد صائب قطره در گوش صدف گوهر شهوار شود. صائب . ♦ لؤلؤ شهوار ؛ لؤلؤ لایق شاه . لؤلؤگرانبها : همیشه تا نشود خاک عنبر اشهب همیشه تا نشود سنگ لؤلؤ شهوار. فرخی . بدخواه تو خواهد چو تو گردد ببزرگی هرگز نشود سنگ سیه لؤلؤ شهوار. فرخی . ملک ز پنج یک آنجا نصیب یافته بود دویست پیل و دو صندوق لؤلؤ شهوار. فرخی . یا چو زرین شجری درشده اطراف شجر که بر او بر ثمر از لؤلؤ شهوار بود. منوچهری . یا همچو زبرجدگون یک رشته ٔ سوزن اندر سر هر سوزن یک لؤلؤ شهوار. منوچهری . چون سیم درون است و چو دینار برون است آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار. منوچهری . نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بیقدری صدف لؤلوی شهوار. ناصرخسرو. ابریم که باشیم همیشه به تک و پوی وز بحر برآریم همی لؤلؤ شهوار. مسعودسعد. ز صندوق و خزینه چند خروار همه آکنده از لؤلوی شهوار. نظامی . در آن اندوه می پیچید چون مار فشاند از جزعها لؤلوی شهوار. نظامی . ♦ مروارید شهوار؛ مروارید بزرگ و خوشاب و غلطان . (یادداشت مؤلف ).
شهوار. [ ش َهَْ ] (اِخ ) دهی است دو فرسخ و نیم میانه ٔ جنوب و مغرب به میناب بفارس . (از فارسنامه ٔ ناصری ).