شوخ چشمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوخ چشمی . [ چ َ / چ ِ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی شوخ چشم . بیشرمی . بی آزرمی . بی حیائی . خیره چشمی : بی زر و سیمی ای برادر از آنک شوخ چشمیت نیست چون عبهر. سنائی . آنکه ... شوخ چشمی سپهر غدار دیده بود... سبک روی به کار آورد. (کلیله و دمنه ). وگر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا نپنداری افسوس کرد. سعدی . شنیدم که سر از فرمان ملک باززد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن . (گلستان ). ◄ تجاسر. تهور. بی باکی : شوخ چشمی بین که میخواهد کلیم بی زبان پیش شمع طور اظهار زباندانی کند. صائب . ◄ الحاح . اصرار. تعصب . عناد.