شوراندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوراندن . [ دَ ] (مص ) شورانیدن . مضطرب کردن . پریشان کردن . (غیاث ). مشوش کردن . آشفته کردن : مشوران به خودکامی ایام را قلم درکش اندیشه ٔ خام را. نظامی . پیر عمر گوید چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی یا فکری در خانه شدی و سوراخها محکم کردی گفتی ترسم که آوازی یا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی .(تذکرةالاولیاء عطار). ♦ شوراندن خاطر ؛ مضطرب کردن خاطر. پریشان کردن خاطر : هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که منم همچنان صفایی هست . سعدی . ♦ شوراندن خرد یا هوش ؛ مشوش کردن عقل یا هوش . پریشان کردن هوش یا خرد : به کین گرانمایگان شان بکش مشوران بر این کار بیهوده هش . فردوسی . ◄ برآغالیدن . تحریک کردن . به آشوب و انقلاب برانگیختن : بیایی و رسواکنی دوده را بشورانی این کین آسوده را. فردوسی . غرض تو آن بود که ملک بر من بشورانی و خاص و عام را بر من بیرون آری . (تاریخ بیهقی ). از هر کشوری بخوانم و به دفع ایشان برنشسته ایران و توران بر برادران بشورانم . (رشیدی ). که لشکر خراسان، زنبورخانه شورانده اند و خود رفته اند. (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان محمدبن ابراهیم ). ◄ بیدار کردن . برانگیختن . ♦ شوراندن خواب کسی ؛ بیدار کردن وی : راه آه سحر از شوق نمی یارم داد تا نباید که بشوراند خواب سحرت . سعدی .