شورستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شورستان . [ رِ ] (اِخ ) دهی است از ناحیه ٔ مرغزار «اورد» به حدود فارس : و دیه گوز [ کور ] و آباده و شورستان و بسیار دیههای دیگر از این ناحیت است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٣).
شورستان . [ رِ ] (اِ مرکب ) شوره زار. (آنندراج ). خلاب و زمین باطلاق . (ناظم الاطباء). شوره زار. شورسان . نمکزار. (یادداشت مؤلف ). سبخه . (مهذب الاسماء). ملاحة. مملحة. نوفلة. (منتهی الارب ): و آن ... امروز پدید است شورستانی است میان دمشق و رمله . (ترجمه ٔ طبری بلعمی، قصه ٔ ایوب ). ای به حری و به آزادگی از خلق پدید چو گلستان شکفته ز سیه شورستان . فرخی . بهار پربر گشته ست پای خوشه زمین بهشت خرم گشته ست خشک شورستان . فرخی . و اندر شورستان تخم مکار. (منتخب قابوسنامه ص ٣٠). تخم دادی مرا که کشت کنم نفکنم تخم تو به شورستان . ناصرخسرو. به پیش جاهلان مفکن گزافه پند نیکو را که دهقان تخم هرگز نفکند در ریگ و شورستان . ناصرخسرو. چو شورستان نباشد بوستانی چو کاشانه نباشدرهگذاری . ناصرخسرو. چنانکه تابش خورشید و ابر و بارانها گهی به شورْسِتانیم و گه به بستانیم . مسعودسعد. هرکه خدمت و نصیحت کسی را کند که قدر آن نداند همچنان آن کس است که به امید زرع در شورستان تخم پراکند. (کلیله و دمنه ). گر آید خسرو از بتخانه ٔ چین زشورستان نیابد شهد شیرین . نظامی . چو آهو سبزه ای بر کوه دیده ز شورستان به گورستان رمیده . نظامی . و از شورستان خاکی به بوستان پاکی خرامید. (جهانگشای جوینی ). پند به نادان باران است در شورستان . (نفایس الفنون ). گوئیاخارستانی و شورستانی است . (انیس الطالبین ص ١٤١). سبب آنکه بیابانها و شورستانها میان قم و ری واقعاند. (تاریخ قم ص ٥٨). به روزگار ایشان خار تشبیه و خسک جبر از شورستان بدعت سر برنیاورده بود. (نقض الفضائح ص ٣٠٤).
شورستان . [ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان مؤمن آباد بخش درمیان شهرستان بیرجند است و ٣٩٨ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).