شکایت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش یَ) [ ع. شکایة ]<BR>۱- (مص ل.) گله کردن از کسی نزد دیگری. <BR>۲- (اِمص.) داد - خواهی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش یَ) [ ع. شکایه ] ۱- (مص ل.) گله کردن از کسی نزد دیگری. ۲- (اِمص.) داد - خواهی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکایت . [ ش ِ ی َ ] (از ع، اِمص ) گله کردن . (غیاث ) (آنندراج ). گله گزاری . گله مندی . (ناظم الاطباء). گله و ملال انگیز از صفات اوست، وبا لفظ کردن و زدن و ریختن و داشتن و بردن مستعمل . (آنندراج ). شکایة. گله کردن . از کسی پیش کسی گله کردن . درددل کردن . شرح درد و رنج و بی برگی خود به کسی بردن . نالیدن . بنالیدن از. نالیدن از کسی یا چیزی . زاریدن . مقابل تشکر و سپاسگزاری . مقابل آزادی . مقابل شکر. ج، شکایات . شکوه . شکوی . مُستی . (یادداشت مؤلف ) : قاضی از وی به شکایت قاصدان فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٨). اینهمه هست شکر ایزد را از چنین کارها شکایت نیست . مسعودسعد. هر آه کز تو دارم آلوده ٔ شکایت از سینه گر برآید هم با روان برآید. خاقانی . گرچه انعام اومرا شکر است شکر او را ز من شکایتهاست . خاقانی . از مشک خط خود جگرم سوختی ولیک دل نَدْهدم که در قلم آرم شکایتی . عطار. بر هر کسی که می نگرم در شکایت است در حیرتم که گردش گردون به کام کیست . ؟ اشتکاء؛ شکایت زایل گردانیدن . به شکایت آوردن . (المصادر زوزنی ). اِعثار؛ شکایت کسی نزد پادشاه کردن . (منتهی الارب ). ♦ شکایت آلود ؛ شاکی . گله مند : بگذشت پدر شکایت آلود من نیز گذشته گیر هم زود. نظامی . ♦ شکایت آوردن پیش کسی ؛ درددل کردن پیش او. اظهار گله و شکوه کردن بدو : شکایت روزگار مخالف پیش من آورد. (گلستان ). ♦ شکایت پیشه ؛ شکایت گستر. شکایت مند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گله مند. شاکی : آسمان را دل نسوزد بر شکایت پیشگان دایه بیزار است از طفلی که پستان میگزد. صائب تبریزی . و رجوع به ترکیب شکایت مند و شکایت کنان شود. ♦ شکایت خواندن ؛ شکایت کردن . گله نمودن : به کسی نمی توانم که شکایتت بخوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی . سعدی . ♦ شکایت ریختن ؛ گله کردن . شرح شکایت کردن : ریزم شکایت تو به هر کس که برخورم . شانی تکلو (از آنندراج ). ♦ شکایت سر کردن ؛ شکایت آغازیدن . شکایت نمودن . آغاز به شکایت کردن : سفله را با خود طرف کردن طریق عقل نیست زینهار از ناکسان صائب شکایت سر مکن . صائب تبریزی . ♦ شکایت شمار ؛ که شکایت و گله را بشمار آورد و حساب کند : جورپذیران عنایت گزار عیب نویسان شکایت شمار. نظامی . ♦ شکایت فزا ؛ که شکایت افزاید. که سبب افزایش شکایت شود. شکایت افزا : ری نیک بُد ولیک صدورش عظیم نیک من شاکر صدورشکایت فزای ری . خاقانی . ♦ شکایت کنان ؛ شکایت پیشه . شکایت مند.شکایت گستر. گله مند و آنکه عادت وی بر گله و شکایت وناله و زاری باشد. (ناظم الاطباء). شاکی . و رجوع به مترادفات کلمه شود. ♦ شکایت گفتن ؛ شکایت کردن . شکایت بردن پیش کسی از کسی : مصلحت بودی شکایت گفتنم گر به غیر خصم بودی داوری . سعدی . شکایت گفتن سعدی مگرباد است نزدیکت که او چون رعد می نالد تو همچون برق میخندی . سعدی . ♦ شکایت مند ؛ شکایت گستر. شکایت پیشه . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). شاکی . گله مند : کسی کز ترک درویشی شکایت مند میگردد به فرقش از مکافات عمل اکلیل شاهی ده . حاجی باقر شیرازی (از آنندراج ). و رجوع به ترکیب شکایت پیشه و شکایت کنان شود. ♦ شکایت نمودن ؛ شکایت کردن . (یادداشت مؤلف ). اعتذار. (منتهی الارب ). و رجوع به ماده ٔ شکایت کردن شود. ◄ تظلم . (فرهنگ فارسی معین ). ناله و زاری و فریاد و فغان . دادخواهی . فریادخواهی . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بثالشکوی، تشکی، تظلم، دادخواست، دادخواهی، شکوائیه، شکوا تعرض، چغلی، شکوه، گلایه، گله، گلهمندی
واژگان فارسی سره واژهدان
گله مندی، گلایه مندی، گلایه، گرزش، شاوش، دادخواهی، دادخواست