شکرافشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرافشان . [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ اَ ] (نف مرکب ) افشاننده ٔ شکر.آنکه شکر پخش کند. (فرهنگ فارسی معین ) : نمک افشان شدم از دیده کنون شکرافشان شوم ان شأاﷲ. خاقانی . درخشان شده می چو روشن درخش قدح شکّرافشان و می نوش بخش . نظامی . غمزش از غمزه تیزپیکان تر خندش از خنده شکّرافشان تر. نظامی . ♦ شکرافشان کردن ؛ نثار کردن شکر.افشاندن شکر : در آن عید کآن شکرافشان کنم عروسی شکرخنده قربان کنم . نظامی . ◄ سخت شیرین . (یادداشت مؤلف ) : می کند حافظ دعایی بشنو و آمین بگو روزی ما باد لعل شکّرافشان شما. حافظ. ♦ شکرافشان شدن ؛ سخت شیرین شدن . مطبوع و دلپسند گردیدن : شعر نظامی شکرافشان شده ورد غزالان غزلخوان شده . نظامی . ◄ شیرین سخن . (فرهنگ فارسی معین ) : شه بدان شمع شکّرافشان گفت تا کند لعل با طبرزد جفت . نظامی .