شکرخواب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرخواب . [ش َ ک َ خوا / خا ] (اِ مرکب ) شادخواب و خواب خوش . (از برهان ). خواب سبک . دِلَّخْم . (ناظم الاطباء). خواب مطبوع . خواب شیرین . (یادداشت مؤلف ). کنایه از خواب خوش باشد. (آنندراج ) (غیاث ). خواب نوشین : عدل از او، با جمال و با آب است ظلم از او رفته در شکرخواب است . سنایی . دزد اگر نقب در خزینه زند در شکرخواب پاسبان باشد. شرف الدین شفروه ای (از آنندراج ). آن رفته به ناز در شکرخواب وآن حارس بام او به هر باب . خاقانی (تحفة العراقین ). ای معبّر مژده ای فرما که دوشم آفتاب در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود. حافظ. می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه ٔ سحری . حافظ. تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد هشیار گرد، هان که گذشت اختیار عمر. حافظ. نمی شد باز چشمش از شکرخواب مگر دیدار خود می دید در خواب . انیسی (از آنندراج ). تغفیق ؛ خفتن به شکرخوابی که در آن سخن مردم شنیده شود. (از منتهی الارب ). ◄ خواب سحر. (ناظم الاطباء) (برهان ) (غیاث ) : مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم بازآید. حافظ.