شکرین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرین . [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ](ص نسبی ) منسوب به شکر. (ناظم الاطباء). شکری . از شکر. شکرآلود. (یادداشت مؤلف ). ◄ هر چیز شیرین . (ناظم الاطباء). شیرین . (آنندراج ) : مژگان پر ز کینت در غم فکنده دل را لبهای شکّرینت غم خوشگوار کرده . خاقانی . مانا همه لبت خورد آن خون که غمزه ریخت کاینک نشان خون ز لب شکّرین اوست . خاقانی . لب اوست لعل و شکّر من اگر نه شوربختم شکرین چراست بر من سخنان چون شرنگش . خاقانی . ساقی آرد گه خمارشکن فقع شکّرین ز دانه ٔ نار. خاقانی . مه گر شکرین بود تو ماهی شه گر به دو رخ بود تو شاهی . نظامی . جوابی شکّرینش داد شکّر که پارم بود یاری چون تو در بر. نظامی . نخستین پیک بود آن شکّرین جام که از خسرو به شیرین برد پیغام . نظامی . شکّرین پسته دهانی به تنعم بگذشت که چه گویم نتوان گفت که چون زیبا بود. نظامی . نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی پیش لعل شکرینت سر انگشت بخاید. سعدی . هرچه زآن تلختر نخواهی گفت شکرین است زآن دهان گفتن . سعدی . گر به کاشانه ٔ رندان قدمی خواهی زد نقل شعر شکرین و می بیغش دارم . حافظ. در نظرها میکند شیرین تر از تنگ شکر کلک صائب از حدیث شکّرین آئینه را. صائب تبریزی (از آنندراج ). ♦ اشک شکرین ؛ اشک شادی . اشک شیرین . اشکی که از غایت فرح و شادی بریزند. (آنندراج ) : بس اشک شکّرین که فروبارم از نیاز بس آه عنبرین که به عمدا برآورم . خاقانی . ♦ شکرین انجام ؛ که عاقبتی شیرین و خوش داشته باشد. که پایان شیرینی داشته باشد : راست زهری است شکّرین انجام کج نباتی که تلخ دارد کام . اوحدی . ♦ شکرین ساز ؛ سازنده ٔ هر چیز شیرین . شیرین سازنده : به شیرین خنده های شکّرین ساز درآمد شکّر شیرین به آواز. نظامی .