شکست آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکست آمدن . [ ش ِ ک َ م َ دَ ] (مص مرکب ) شکست رسیدن . مغلوبیت دست دادن . هزیمت یافتن . (یادداشت مؤلف ) : به چیزی که بر ما نیاید شکست بکوشید و با آن بسایید دست . فردوسی . به یک رزم کآمد شما را شکست کشیدید یکباره از جنگ دست . فردوسی . شگفت است کآمد بر ایشان شکست سپهبد مباد ایچ با رای پست . فردوسی . شب آمد درآمد به دارا شکست سکندر میان تاختن را ببست . فردوسی . ♦ شکست اندرآمدن به کسی (نیرویی ) ؛ مغلوب شدن وی . شکست خوردن او : کنون روز من بر سر آمدهمی به نیرو شکست اندرآمد همی . فردوسی . به هشتم به مصر اندرآمد شکست سکندر سر راه ایشان ببست . فردوسی . ۩ قرین نابسامانی و خلل و بی نظمی شدن او : چو لختی برآمد بر این روزگار شکست اندرآمد به آموزگار. فردوسی . ◄ رنجش و آزردگی رسیدن . رنجیدگی یافتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شکست در دل آمدن ؛ رنج و اندوه شدید آمدن : همیدون چو او زد به سر بر دو دست تو گفتی مرا در دل آمد شکست . فردوسی . ◄ رخنه و خلل پیدا شدن . نقصان یافتن . فساد و ضعف و تباهی و رکود پدید آمدن . (از یادداشت مؤلف ). خلل رسیدن . شکستگی و رخنه پدید آمدن . اختلال و نابسامانی دست دادن . ♦ شکست اندر آمدن به چیزی ؛ رخنه و خلل پدید آمدن در آن چیز : همی بود بر تخت زر چار ماه به پنجم شکست اندرآمد به گاه . فردوسی . ♦ شکست به بازار درآمدن ؛کاسدی آن . از رونق افتادن آن : به بازار دهقان درآمد شکست نگهبان گلبن در باغ بست . نظامی .