شکست آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکست آوردن . [ ش ِ ک َ وَ دَ ] (مص مرکب ) مغلوب ساختن . چیره گشتن . شکست دادن : که شاید به رستم شکست آورد سر نامدارش به دست آورد. فردوسی . گر این دستگه را به دست آوریم بر اقلیم عالم شکست آوریم . نظامی . گریزنده چون ره به دست آورد به کوشندگان بر شکست آورد. نظامی . به گرگی ز گرگان توانیم رست که بر جهل جز جهل نارد شکست . نظامی . ◄ قرین خفت و خواری ساختن . سرشکسته و شرمسارکردن : شبستان ما گر به دست آورد بر این نامداران شکست آورد. فردوسی . ♦ شکست آوردن (اندرآوردن ) به کار کسی ؛ کار او را از رونق انداختن . وی را زبون وناتوان کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست . فردوسی . منی چون بپیوست با کردگار شکست اندرآورد و برگشت کار. فردوسی . ◄ بیرونق ساختن . از ارزش انداختن . بی ارج و بی ارزش کردن . بی اعتبار ساختن . بی رونق کردن . ♦ شکست آوردن در عهد ؛ شکستن پیمان . نقض عهد و پیمان . (از یادداشت مؤلف ) : چو من دست بهرام گیرم بدست وزآن پس به عهد اندر آرم شکست . فردوسی . نیارد شکست اندرین عهدمن نکوشد که حنظل کند شهد من . فردوسی . که هر کس که بوده ست یزدان پرست نیاورد در عهد شاهان شکست . فردوسی . ♦ به دین شکست آوردن ؛ از رونق انداختن آن . از اعتبار و اهمیت آن کاستن : که هر کس که آرد بدین دین شکست دلش تاب گیرد شود بت پرست . فردوسی .