واژه‌جو

شکست دادن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

شکست دادن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکستن : به دست غلامان مستش دهم به چوب شبانان شکستش دهم . نظامی . ◄ منهزم کردن . مغلوب کردن . هزیمت دادن . دچار شکست ساختن : هزم، هزیمت ؛ شکست دادن لشکر دشمن را. (از یادداشت مؤلف ). منهزم کردن . (ناظم الاطباء).

معنی شکست دادن | واژه‌جو