شکنبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکنبه . [ ش ِ کَم ْ ب َ / ب ِ ] (اِ) شکمبه . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). کده . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی مؤلف ). دره . کرش . جبجبه . اشکنبه . سیراب . سیرابی . سختو. معده (و آن در ستور نشخوارکننده است چون معده در انسان ). (یادداشت مؤلف ) : رودگانی و شکنبه و معده این همه عصب است و سخت دیرگوار. (الابنیة عن حقائق الادویة). رجوع به شکمبه شود. ♦ شکنبه بر سر کسی کردن یا کشیدن ؛ نوعی از تعذیب و سیاست است . (از آنندراج ) : شکنبه طبل سان بر سر کنندش دو دسته چوبها بر سر زنندش . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ♦ شکنبه پز ؛ رواث . سیرابی فروش .(یادداشت مؤلف ). ♦ شکنبه وا ؛ نوعی غذا که از شکمبه سازند. آش شکمبه . سیرابی : شیخ گفت : اکنون این را به مطبخی باید داد تا شکمبه وایی پزد. (اسرارالتوحید ص ١٦١).