شکنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکنج . [ ش ِ ک َ ] (اِ) شکن . تاب . پیچ . (آنندراج ) (انجمن آرا). تاب . پیچ . (غیاث ). تاب بود. (فرهنگ خطی ). شکن باشد. (فرهنگ اوبهی ). مطلق چین . شکن . پیچ . تاب . کلچ . ماز. (یادداشت مؤلف ) : چو سیل از شکنج و چو آتش زجوش چو ابر ازدرخش و چو مستان ز هوش . اسدی . صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست . حافظ. ♦ شکنج بر ابرو برزدن ؛ گره بر ابرو زدن . سخت خشمگین شدن : بگفت این و برزد به ابرو شکنج چو ماری که پیچد ز سودای گنج . نظامی . رجوع به ترکیب شکنج به ابرو درآمدن شود. ♦ شکنج به ابرو درآمدن ؛ کنایه از سخت خشمگین و عصبانی شدن است : به ابرو درآمدکمان را شکنج شتابان شده تیر چون مار گنج . نظامی . رجوع به ترکیب شکنج به ابرو برزدن شود. ♦ شکنج دیده ؛ چین خورده : گفت ای ورق شکنج دیده چون دفتر گل ورق دریده . نظامی . ♦ شکنج گیر ؛ چین و شکن گیرنده : پایم چو دو لام خم پذیر است دستم چو دویی شکنج گیر است . نظامی . ◄ تاب ریسمان . (ناظم الاطباء) (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ چین تای جامه و جز آن . (از برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ آژنگ . چین و ترنجیدگی که بر پوست افتد. انجوخ . انجوغ . انجغ. انجخ . (یادداشت مؤلف ). چین پیشانی و شکم . (ناظم الاطباء) (از برهان ): شکمش فراخ با شکنجها. (التفهیم ). ◄ خط. ◄ چین کاکل و زلف و گیسو. (ازناظم الاطباء). چین زلف و کاکل . (برهان ). چین زلف . (فرهنگ جهانگیری ) : ابا تاج و با گنج نادیده رنج مگر زلفشان دیده رنج شکنج . فردوسی . ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت شکنج و گوژی در زلف و جعد آن محتال . فرخی . ای نیمه شب گریخته از رضوان وندر شکنج زلف شده پنهان . فرخی . به جعدش اندر سیصدهزار پیچ و گره بجای هر گره اوشکنج و حلقه هزار. فرخی . آمد آن ماه دوهفته با قبای هفت رنگ زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ و رنگ . امیرمعزی . آفتاب از خجالت رخسارش در حجاب تواری و مشک و عنبر در شکنج زلف او متواری . (سندبادنامه ص ١٨٠). دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد. خاقانی . دهان تنگ تو میم است گویی شکنج زلف تو جیم است گویی . نظامی . شکنج شرم در مویش نیاورد حدیث رفته بر رویش نیاورد. نظامی . عارفی چشم و دل به رویی داشت خاطر اندر شکنج مویی داشت . سعدی . گیسو ز شکنج ناز ماندش نرگس ز کرشمه بازماندش . امیرخسرو (از جهانگیری ). شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش . حافظ. حکایت لب شیرین کلام فرهاد است شکنج طره ٔ لیلی مقام مجنون است . حافظ. ◄ گره و عقد. (ناظم الاطباء). گره . (برهان ). ◄ پریشانی و درهمی . ◄ التوا و پیچیدگی . (ناظم الاطباء). ◄ مار سرخ . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ اوبهی ). ماری است سرخرنگ . (آنندراج ). نوعی از مار که عربان حیه گویند و بعضی گفته اند که مار سرخ را شکنج می گویند. (برهان ). نوعی از مار را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) : اندر کوههای وی [ اهواز ] مار شکنج است . (حدود العالم ). زیر خلاف تو جای مار شکنج است مرد که عاقل بود حذر کند از مار. فرخی . هلاک دشمن او را ز هند و از بلغار شکنج و افعی روید بجای رمح و خدنگ . ازرقی . زن نیک در خانه مار است و گنج زن بد چو دیو است و مار شکنج . سنایی . نیست اندر مقام راحت و رنج بر سر گنج به ز مار شکنج . سنایی . نه شکنجی که بود زهرآگین بل شکنجی که بود دوغ آگنج . سوزنی . زهی کهی و خهی چشمه ای که اندر وی قرار گیرد مار شکنج و ماهی شیم . سوزنی . رجوع به مار شکنجی در ذیل ماده ٔ شکنجی شود. ◄ مکر. حیله . فریب . (ناظم الاطباء) (از برهان ). مکر. حیله . (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) : از قهر خداوند همی هیچ نترسی زآن است که با بنده پر از مکر و شکنجی . ناصرخسرو. بمعنی اصول هم هست که در مقابل بی اصول است . (برهان ) . ◄ ضرب و اصول . نغمه . نوا. آهنگ . سرود. (ناظم الاطباء). اصول . صدا. آواز. (انجمن آرا) (آنندراج ). نغمه . نوا. (از برهان ) : نعره در وی شکنج موسیقی ناله در وی نوای موسیقار. قوامی مطرزی (از انجمن آرا). ز سختی گریه اندر برش بشکست شکنج گریه گفتارش فروبست . (ویس و رامین ). ◄ تعذیب . عقوبت . شکنجه . کیستار. (ناظم الاطباء). عذاب . اذیت . شکنجه . (یادداشت مؤلف ). شکنجه و آزاری که دزدان را کنند. (برهان ). شکنجه . (فرهنگ جهانگیری ) : برفت این چنین دل پر از درد ورنج تن اندر بلا و دل اندر شکنج . فردوسی . سیاستها راندن فرمود از تازیانه زدن و دست و پا زدن و شکنجها. (تاریخ بیهقی ص ١٢٤ چ ادیب ). تا بود حیات پی فشردند و آخر به همان شکنج مردند. امیرخسرو (از جهانگیری ). زن ناپارسا شکنج دل است زود دفعش بکن که رنج دل است . اوحدی . هرکه از پرورنده رنج ندید در جهان جز غم و شکنج ندید. اوحدی . ◄ دهق . دو چوب که با آن گنهکار را عقوبت دهند : مستخرج و عقابین و تازیانه و شکنجها آورده بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٨). ◄ پاره . قطعه . ◄ خشت پاره . (ناظم الاطباء). ◄ علتی در بدن که از دمیدگی بهم رسد، مانند: خیارک وجز آن . (ناظم الاطباء) (از برهان ). مرض خیارک . ◄ (ص ) پرچین . (آنندراج ) (از انجمن آرا). ◄ درهم کشیده . (آنندراج ) (از فرهنگ خطی ). ترنجیده، یعنی درهم کشیده . (فرهنگ اوبهی ).
شکنج . [ ش ِ ک ُ ] (اِ) نشکنج و گرفتگی عضوی به سر ناخنها چنانکه بدرد آید. (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). گرفتن عضو به دو ناخن چنانکه بدرد آید. (غیاث ). صورتی از نشگون .