شکنجه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکنجه کردن . [ ش ِ ک َ ج َ / ج ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سیاست کردن . تعذیب کردن . عقوبت کردن با کیستار. (ناظم الاطباء). باهکیدن . عقاب . تعذیب . (یادداشت مؤلف ). رنجانیدن و تنگ نمودن کسی را. (غیاث ) (آنندراج ) : عزمش همی شکنجه کند کعب کوه را تا گنج زرفشان دهد اندرخور سخاش . خاقانی . بس شکنجه کرد عشقش بر زمین خود چرا دارد ز اول عشق کین . مولوی . گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی و گه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی . (گلستان ).