شکنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکنجیدن . [ ش ِ / ش ُ ک ُ دَ ] (مص ) گرفتن عضوی باشد به سر ناخن . (آنندراج ) (غیاث ). قرز. نشگون گرفتن . وشگون گرفتن . (یادداشت مؤلف ): قرض ؛ شکنجیدن به انگشتان . قرص ؛ شکنجیدن به دو انگشت . لمص ؛ شکنجیدن به دو انگشت کسی را. مرز؛ نرم شکنجیدن به انگشت . (منتهی الارب ) : می شکنجد حور دستش می کشد کور حیران کز چه دردم می کند. مولوی .
شکنجیدن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص ) در کیستار نهادن و در قید نهادن . ◄ به تعذیب درآوردن . در رنج نهادن . (ناظم الاطباء) : رخسار ترا ناخن این چرخ شکنجید تو چند لب و زلفک بت روی شکنجی . ناصرخسرو. ♦ برشکنجیدن ؛ رنج دادن : ز آز و فزونی برنجی همی روان را چرا برشکنجی همی . فردوسی . ◄ جلد کردن کتاب .(ناظم الاطباء).