شکنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکنی . [ ش ِ ک َ ] (حامص ) شکستگی . (ناظم الاطباء). حاصل مصدر از ریشه ٔ شکستن (شکن ) اما همیشه به صورت ترکیب آید: دل شکنی، بت شکنی، کارشکنی، حق شکنی و غیره . (از یادداشت مؤلف ). ♦ حق شکنی ؛ حق کسی را پایمال کردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ کارشکنی کردن کسی را ؛ ایجاد اشکالات و موانع در سر راه کار و پیشرفت او. ◄ هزیمت . فرار. شکست . (ناظم الاطباء).
شکنی . [ ش ِ ] (ص نسبی ) منسوب به شکن . (فرهنگ لغات ولف ) : شمیران شکنی سرافراز دهر پراکنده بر نیزه و تیغ زهر. فردوسی .
شکنی . [ ش ِ ک ِ ] (ص نسبی ) منسوب و متعلق به ولایت شکن . (ناظم الاطباء).