شکهیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکهیدن . [ ش ِ ک ُ دَ] (مص ) شکوهیدن . مضطرب گشتن و بی قرار شدن . (آنندراج ) (برهان ) (از فرهنگ فارسی معین ). متحرک و مضطرب شدن . بیقرار گشتن . آزرده و رنجور گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ ترس داشتن . بیم داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). ترسیدن . هراسیدن . (یادداشت مؤلف ) : دوستان از فراق تو شکهند من همی از وصال تو شکهم . فرخی وگر زآن بشکهی گویی به جانی از سپاه من کسی را بد رسد بیشک مرا ایزد بپرسد زآن . فرخی . مگر زین سپس پندخود را دهند ز یزدان پیروزگر بشکهند. شمسی (یوسف و زلیخا). تو نو گرفتی در حبس و بند معذوری اگر بترسی از بند و بشکهی ز خطر. مسعودسعد. تا ز بسیاری آن زر نشکهد بیکرانی پیش آن مهمان نهد. مولوی .