شکوفه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکوفه کردن . [ ش ِ / ش ُ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکوفه برآوردن درخت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قی کردن . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) (از فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ فارسی معین ) : گر منم میوه های تر به سفر پس شکوفه کنم زبیم جگر. خاقانی . دیده ای نحل چون شکوفه خورد پس خورد، انگبین شکوفه کند. خاقانی . دوستگانی داد شاهم جام دریاشکل و من خوردم آن جام و شکوفه کردم و رفتم ز دست . خاقانی . چنان دان که از غنچه ٔ لعل و در شکوفه کند هرچه آن گشت پر. نظامی . آن شب از رخنه ای که داشت دلش ز آب دیده شکوفه کرد گلش . نظامی . درختان در آن ماه برفی که خوردند در این ماه کردند یکسر شکوفه . کمال اسماعیل (از انجمن آرا).