شیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیح . (ع ص ) مرد جد در کارها. ◄ مرد برحذر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، شیاح . ◄ (اِ) نوعی از چادرهای یمن . (منتهی الارب ). برد یمانی . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
شیح . [ ش َ ] (ع مص ) جد کردن در حاجت خود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ احتراز کردن : شاح الرجل علی حاجته . (از منتهی الارب ). حذر کردن . (از اقرب الموارد).
شیح . (ع اِ) درمنه را گویند و بهترین آن ترکی است . (برهان ). گیاهی است، بفارسی درمنه گویند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گیاهی است خوشبو که انواع مختلفی دارد، شیح بطور مطلق سه نوع است یکی دارای گلهایی زردرنگ که برگ آن به گیاه سداب ماند و آن ارمنی است و نوع دیگر آن سرخ رنگ دارای برگهای ستبر و آن ترکی است . نوع دیگر آن عربی است که در سرزمینهای عرب روید و علوفه ٔ چارپایان است . (از اقرب الموارد). بفارسی درمنه گویند و خشک . اقسام او را میسوزانند و آن نباتی است گلش خوشبو و تلخ و بااندک حدت و شبیه به افسنتین رومی و او را اقسام می باشد، جبلی قویتر از دشتی و گلش مایل به زردی و برگش شبیه به سداب و نباتش از شبت کوچکتر. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (از مخزن الادویه ). بپارسی درمنه گویند، بهترین آن ارمنی بود و آنرا درمنه ٔ ترکی گویند. (از اختیارات بدیعی ). خنجک . (یادداشت مؤلف ). گونه ای از گیاه است و دارای انواع ارمنی و ترکی است . (از بحر الجواهر). ابوریحان گوید اهل زابلستان شیح برگ سرش را گویند و ابوالخیر گوید نبات سرش را عرب ختنی گویند. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ بیرونی ) : بگیرند افسنتین و شیح که آنرا درمنه ٔ ترکی گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و نیز رجوع به تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ٢٢٥ شود. ♦ شیح ارمنی ؛ نوعی از گیاه شیح است که دارای گلی زردرنگ و برگ آن شبیه به گیاه سداب است .(از اقرب الموارد). شیح ارمنی را مستعمل گل اوست . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ♦ شیح الربیع؛ دوائی است که به یونانی اریقارون نامند. ♦ شیح ترکی ؛ یکی از انواع شیح است که برگ آن سرخ رنگ و ستبر و خوشبو است . (از اقرب الموارد). درمنه ٔ ترکی . ساریفیون . افسنتین بحری . (یادداشت مؤلف ). رجوع به افسنتین شود. ♦ شیح جبلی ؛ نوعی از شیح است که قویتر از شیح دشتی است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). افلیون . (یادداشت مؤلف ). ♦ شیح حبشی ؛ فلفل سیاه است . (اختیارات بدیعی ). ♦ شیح البحری ؛ و آنرا شیح یهودی و سمک یهودی و اهل مغرب نیل نامند. حیوانی است بحری و در دریای مغرب کثیرالوجود، شبیه به سنگ پشت بحری ولیکن صدفی است و پوست آن صلب است و سر بینی آن شبیه بگوساله و گویند روز شنبه از جای خود حرکت نمیکند از این جهت او را سمک الیهودی خوانند. (فهرست مخزن الادویه ). و اما ظاهراً صحیح شیخ البحر است . رجوع به ماده ٔ شیخ البحر شود. ♦ شیح رومی ؛ افسنتین است . (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به افسنتین شود.