شیرگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرگیر. (نف مرکب ) آنکه شیر را بگیرد و شکارکند. آنکه با شیر درآویزد و بدو پیروز گردد. (از یادداشت مؤلف ). ◄ شجاع . سخت شجاع . سخت دلیر و شجاع . بسیار دلیر. (یادداشت مؤلف ) : چه جویی نبرد یکی مرد پیر که کاوس خواندی ورا شیرگیر. فردوسی . برفت از پسش رستم شیرگیر ببارید بر لشکرش گرز و تیر. فردوسی . ز دارای دارای بن اردشیر سوی قیصر اسکندر شیرگیر. فردوسی . منم گفت گردافکن و شیرگیر کمند و کمان دارم و گرز و تیر. فردوسی . که آن روز افکنده بودند تیر سیاووش و گرسیوز شیرگیر. فردوسی . گمانی نبردم که از اردشیر یکی نامجوی آید و شیرگیر. فردوسی . دراو مجلس ماهرویان مجلس در او خانه ٔ شیرگیران لشکر. فرخی . آگهی شان نه زآهنین جگری شیرگیری و اژدهاشکری . نظامی . چون صبح به مهر بی نظیر است چون مهر به کینه شیرگیر است . نظامی . تو آن شیرگیری که در وقت جنگ ز شمشیر تو خون شود خاره سنگ . نظامی . شیرگیری ولیک نز مستی شیرگیری به اژدهادستی . نظامی . شیرگیر از خون نرّه شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد. مولوی . سوی خرگوشان دوید آن شیرگیر کابشروا یا قوم اذ جاء البشیر. مولوی . بدو گفتم ای سرور شیرگیر چه فرسوده گشتی چو روباه پیر. سعدی (بوستان ). جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر. سعدی (بوستان ). ز نیروی سرپنجه ٔ شیرگیر فرومانده عاجز چو روباه پیر. سعدی (بوستان ). هر درخت کهن که دیدی به زور سرپنجه ٔ شیرگیر از بیخ برکندی . (گلستان ). آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود. حافظ. عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهوببین . حافظ. ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود در سایه ٔ تو ملک فراغت میسرم . حافظ. -گو شیرگیر؛ پهلوان سخت دلیر و شجاع . یل شیرگیر. (ازیادداشت مؤلف ) : چنین داد پاسخ مر او را هجیر که شاید بُدَن کاَّن گو شیرگیر. فردوسی . سپهدارشان اردشیر دلیر که بد پور بیژن گوی شیرگیر. فردوسی . ♦ یل شیرگیر؛ پهلوان سخت شجاع و دلیر. (یادداشت مؤلف ) : بهار و تموز و زمستان و تیر نیاسود هرگز یل شیرگیر. فردوسی . ز بس نیزه و خنجر و گرز و تیر که شد ساخته بر یل شیرگیر. فردوسی . به سهراب گفت ای یل شیرگیر کمندافکن و گرد و شمشیرگیر. فردوسی . چو آرش که بردی به فرسنگ تیر چو پیروز قارن یل شیرگیر. فردوسی . چنین گفت از باره شاه اردشیر که بفْراز رزم ای یل شیرگیر. فردوسی . ◄ جری شده . (یادداشت مؤلف ). ◄ مردم مست . (از برهان ) (از غیاث ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ نیم مست . (فرهنگ اوبهی ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ). کسی که او را نشئه ٔ مستی شراب متوسط باشد. مرتبه ای از مستی . نیم مست .(یادداشت مؤلف ). کسی که کیفش رسا باشد و از جا درنیاید و خودداری نماید. (از غیاث ). به معنی مست و دلیر است . گویند بهرام گور وقتی در شکار خفته ای را دید در حوالی در قلعه افتاده و کلاغ با منقار چشم او را برمی آورد. یقین کرد مرده است چون معلوم شد از غایت مستی و بیخودی از خود بیخبر شده به نظر بهرام گور شگفت آمده حکم به منع شراب کرد و مدتی مردم ممنوع بودند الا در خلوت پنهانی . وقتی کفش دوزی زنی گرفت و از ضعف باه او را قوت تصرف نبود برای معالجه قدری شراب کهنه خورد مقارن این کار از کوچه غوغایی برآمد وی نیز بیرون دوید شیری دید که زنجیر بگسیخته و بیرون آمده و مردم از آن گریزانند وی از سورت مستی بر شیر حمله کرد مشتی چند بر بناگوش شیر زد و شیر را بگرفت و بداشت تا شیربانان دررسیدند. چون این قصه به عرض شاه رسیدبخندید و کفشگر را بخواست و از راز آگاه شد و به محرمان حضور گفت شراب نه چندان باید خورد که افتد و کلاغ چشم آدمی را برآورد بلکه آن قدر باید خورد که مست و شیرگیر شود، و این سخن مثل شد و بماند. (از آنندراج ) (از انجمن آرا). ♦ شیرگیر کردن ؛ نیم مست کردن . (از فرهنگ جهانگیری ) : بلبلان را مست کرد آن مطربان را شیرگیر تا که در سازند با هم نغمه ٔ داود را. مولوی . ◄ معزز و صاحب مرتبه . (از غیاث ) (از بهار عجم ). ◄ (اِ مرکب ) نام روز بیست وهشتم باشداز ماههای ملکی . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). نام روز بیست وهشتم از هر ماه شمسی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی