شیرگیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرگیر شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) در تداول عوام، سخت شجاع و دلاور گشتن . (یادداشت مؤلف ). تسلطی یافتن و چربیدن . (آنندراج ) : که به سرپنجه شیرگیر شده ست شیر برنا و گرگ پیر شده ست . نظامی . ◄ جسور و دلیر و جری گشتن . جری شدن . بسیار به خود غره گردیدن . سخت جری و بی شرم گشتن . بغلط تشجیع شدن و جسور شدن . (یادداشت مؤلف ). جری و گستاخ و بی پروا شدن . (ناظم الاطباء). ◄ خوش و خرم شدن . (یادداشت مؤلف ) : مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرزرفت تا میزه کند. مولوی .