شیرین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص نسب.)<BR>۱- هر چیزی که طعم قند و شکر داشته باشد.<BR>۲- هر چیز مطبوع و لطیف و دلپذیر.<BR>۳- (عا.) تمام، کامل.<BR>۴- رونق، رواج.<BR>۵- (اِ.) از نامهای زنان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص نسب.) ۱- هر چیزی که طعم قند و شکر داشته باشد. ۲- هر چیز مطبوع و لطیف و دلپذیر. ۳- (عا.) تمام، کامل. ۴- رونق، رواج. ۵- (اِ.) از نامهای زنان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرین . (اِخ ) نام معشوقه ٔ فرهاد. (ناظم الاطباء). نام زن پرویز که به صفت حسن موصوف بوده و فرهاد نیز بر وی شیفته و عاشق شد. در اشعار شعرا مثل است . (انجمن آرا) (آنندراج ). معشوقه ٔ ارمنی و زوجه ٔ خسرو پرویز که طبق روایات فرهاد نیز بدو عشق می ورزید. (فرهنگ فارسی معین ). داستان خسرو و شیرین از داستانهای معروف پیش از اسلام ایران بوده و در شاهنامه ٔ فردوسی و المحاسن و الاضداد جاحظ و غرر اخبار ثعالبی به آن اشارت رفته است، ولی نظامی گنجوی ظاهراً برای نخستین بار این داستان را گرد آورده و به رشته ٔ نظم کشیده است و شاعران دیگری مانند امیرخسرودهلوی، هاتفی، جامی به تقلید از وی، داستان معاشقه ٔخسرو پرویز را با شیرین به نظم آورده اند و نیز عده ای از شعرا چون وحشی بافقی، عرفی شیرازی، وصال شیرازی داستان عشق فرهاد را نسبت به شیرین منظوم کرده اند. (از دایرةالمعارف فارسی : خسرو و شیرین ) : شب تیره شاه جهان خفته بود که شیرین به بالینش آشفته بود. فردوسی . به خنده به شیرین چنین گفت شاه کزین زن جز از دوستداری مخواه . فردوسی . با دل شاد باد چون شیرین دشمنش مستمند چون فرهاد. فرخی . به چشم شاه شیرین کن جمالش که خود بر نام شیرین است فالش . نظامی . حدیث خسروو شیرین نهان نیست وز آن شیرین تر الحق داستان نیست . نظامی . شنیدم نام او شیرین از آن بود که در گفتن عجب شیرین زبان بود. نظامی . من اول بار دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم . سعدی . کسی کز دام شیرین شد شمارش همیشه تلخ باشد روزگارش . میرخسرو. حکایت لب شیرین کلام فرهاد است شکنج طره ٔ لیلی مقام مجنون است . حافظ. ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم که لاله می دمد از خون دیده ٔ فرهاد. حافظ. من همان روز ز فرهاد طمع ببْریدم که عنان دل شیدا به کف شیرین داد. حافظ. شهره ٔشهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم . حافظ. من آن نیَم که ز حلوا عنان بگردانم که ترک صحبت شیرین نه کار فرهاد است . بسحاق اطعمه . ♦ شاهد شیرین جمال ؛ معشوقه ای که در حسن و زیبایی مانند شیرین است . (ناظم الاطباء). ♦ مثل خسرو و شیرین ؛ سخت عاشق و معشوق هم . دو تن که بشدت یکدیگر را دوست دارند. (از یادداشت مؤلف ).
شیرین . (اِخ ) خواهر ماریه ٔ قبطیه که مقوقس ملک مصر به رسم هدیه خدمت حضرت مصطفوی (ص ) فرستاد. (از حبیب السیر چ سنگی ج ١ ص ١٣٠). در مآخذ دیگر نام این زن را به صورت معرب «سیرین » ضبط کرده و نوشته اند که او را حسان بن ثابت شاعر معروف عرب به زنی کرده است . رجوع به فهرست نامهای کسان دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی ذیل شرح حال ماریه ٔ قبطیه شود.
شیرین . (اِخ ) دهی از بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون . سکنه ٔ آن ١٠١ تن . آب از چشمه . صنایع دستی آنجا قالیبافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
مترادف و متضاد واژهدان
شکرین، شهددار، گلوسوز دلکش، نغز نوشین (متضاد: تلخ)
فرهنگ طیفی واژهدان
نوشین، شکرین، مربایی، قندعسل شکرپاره، شکربار، شکرریز قندی، شکری قندپهلو چسبناک، نیمهمایع
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه