شیری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شیر بودن . دعوی شیری کردن . خود را شیر بیشه قلمداد کردن : مرا دعوی چه باید کرد شیری که آهویی کند بر من دلیری . نظامی . ◄ دلیری کردن . شجاعت و دلاوری نمودن . (یادداشت مؤلف ) : بکن شیری آنجا که شیری سزد. فردوسی (ازامثال و حکم ). با سگی این چنین که شیری کرد کیست کاین آشنا دلیری کرد. نظامی . ز شیری کردن بهرام و زورش جهان افکند چون بهرام گورش . نظامی . به دل گفت آن به که شیری کنم درین ترسناکان دلیری کنم . نظامی . به جای بزرگان دلیری مکن چو سرپنجه ات نیست شیری مکن . سعدی .