شیلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیلان . (ترکی، اِ) مهمانی عام . (یادداشت مؤلف ). ◄ سفره ٔ طعام، و با لفظ کشیدن مستعمل است . (آنندراج ). سفره ٔ طعام . (از برهان ). سفره و خوان طعام .(غیاث ). سفره . (انجمن آرا). سماط سلاطین و امرا. (برهان ) (ناظم الاطباء). سفره ٔ امرا و بزرگان . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مجازاً طعام را نیز گفته اند. (از برهان ) (از غیاث ). طعام که بزرگان پخته اند. (انجمن آرا). طعام . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسباب طعام خوری . (منتهی الارب ). ◄ به معنی صورت قابهای طعام، مجاز است . (آنندراج ). ◄ موقع صرف ناهار و صلای طعام . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ به معنی عناب است و آن میوه ای باشد مانند سنجد که در دواها بکار برند و خون را صاف کند. (برهان ) (از غیاث ). عناب . (ناظم الاطباء). رجوع به سنجد شیلان شود. ◄ در ارسباران، نسترن وحشی را گویند. (یادداشت مؤلف ). ◄ غله زار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ جایی که علف سبز بسیار دارد. (ناظم الاطباء).
شیلان . (اِخ ) دهی است از بخش حومه ٔ شهرستان سنندج . آب از چشمه . پاسگاه ژاندارمری دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).
شیلان . (ع اِ) ج ِ شال : شیلان کشمیر. شیلان کرمان . (یادداشت مؤلف ).