صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست شکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست میکند اشک ندامت پاک، دل را از گناه نیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست بیکشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلک چشم سوزن میپرد تا رشته مریم بجاست کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم است گر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست نیست بر صاحبدلان دستی هوای نفس را باد در دست سلیمان است تا خاتم بجاست نام فانی را اثر بخشد حیات جاودان تا نیفتاده است جام از دور، نام جم بجاست لازم شمع است صائب اشک و آه آتشین تا اثر از زندگانی هست، درد و غم بجاست