صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟ دل ز دعوی شد سیاه آیینه محشر کجاست؟ در تن روشن ضمیران جان نمیگیرد قرار آب را آسودگی در دیده گوهر کجاست؟ هست بیرون از دو عالم، سیر سرگردان عشق این سر شوریده را پروای بال و پر کجاست؟ سوخت خورشید درخشان پردههای صبح را حسن عالمسوز را آرام در چادر کجاست؟ سینه روشندلان را نیست راز سر به مهر نامه پیچیده در هنگامه محشر کجاست؟ دام راه خضر نتواند شدن موج سراب تشنه دیدار را اندیشه کوثر کجاست؟ نیست ممکن آرزوها را نسوزد سوز عشق عودهای خام را آزادی از مجمر کجاست؟ سیر و دور آسمانها منتهی گردد به عشق غیر دریا، سیل را سر منزل دیگر کجاست؟ نیست غافل آفتاب از لعل در آغوش سنگ عشق میداند دل بیمار را بستر کجاست خط بر آن لب فارغ است از یاد ما لب تشنگان خضر را در آب حیوان فکر اسکندر کجاست؟ آفتاب از ذره فیض خود نمیدارد دریغ ورنه این شوریده مغزان را سر افسر کجاست؟ در حضور حسن، خودداری نمیآید ز عشق شمع چون روشن شود پروای بال و پر کجاست؟ برق عالمسوز خشک وتر نمیداند که چیست عشق را پروای صید فربه و لاغر کجاست؟ رهروان عشق را از رهبر و منزل مپرس ره کجا، منزل کجا، رهرو کجا، رهبر کجاست؟ منت صندل مرا صائب ز سر بیزار کرد سایه بیمنت درد گران لنگر کجاست؟