صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خطت ز پیش چشم سوادم نمیرود دلسوزی رخ تو ز یادم نمیرود هر جلوهای که دیدهام از سروقامتی چون مصرع بلند ز یادم نمیرود (هرگه لبت به خنده تبسم ادا شود هر عضو من چو برگ گل از هم جدا شود) (پیکان یار را نتواند به خود گرفت گر استخوان من همه آهن ربا شود)