صابر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صابر. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن ربیعه، مکنی به ابی غانم . شیخ منتخب الدین بن بابویه در فهرست خود که در آخر کتاب اجازات بحار چاپ شده است، گوید وی فقیه و ثقة و شاگرد شیخ طوسی متوفی بسال ٤٦٠ هَ . ق . است . (تنقیح المقال ج ٢ ص ٩٠).
صابر. [ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صَبْر. شکیبا. آرام . بردبار. حلیم . ج، صابرون، صابرین : به درد کسان صابری اندر و تو به بدنامی خویش همداستانی . منوچهری . گرچه بکشی تو مرا صابر و خرسندم که مرا زنده کند زود خداوندم . منوچهری . دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است . سعدی . ◄ آنکه کسی را نگاه دارد تا دیگر او را بکشد و فی الحدیث فی رجل امسک رجلاً فقتله آخرُ : اقتلوا القاتل و اصبروا الصابر؛ ای احبسوا الذی حبسه للموت حتی یموت . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) نامی از نامهای مردان . ◄ (اِخ ) کوچه ای است معروف به مرو. (معجم البلدان ). و نسبت بدان صابری است . ◄ لقب حضرت ایوب علیه السلام . (غیاث اللغات ). ◄ نامی از نامهای خدای تعالی . بردبار که شتاب نکند به عقاب . ◄ از نعوت امام علی النقی یعنی علی بن محمدبن علی بن موسی بن جعفربن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام .
صابر. [ ب ِ ] (اِخ ) محمدعلی . از مردم مشهد مقدس است . گویند به مراتب علمی مربوط بود. این سه شعر از اوست : هنگام شکر او به زبان شکوه ای گذشت بیطالعی نگر که همان را شنود و رفت . # قاصد به که آیا ز تو دیگر خبری داشت کز کوی تو می آمد و هر سو نظری داشت امروز رقیبش به سر راه نیامد گویا که ز ناآمدن او خبری داشت . (از آتشکده ٔ آذر ص ٧٦).