صافی گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صافی گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) پاکیزه شدن . روشن شدن . شفاف شدن : روز خوش گشت و هواصافی و گیتی خرم آبها جاری و می روشن و دلها بی غم . فرخی . نماز شامگاهی گشت صافی ز روی آسمان ابر معکن . منوچهری . ◄ مسخر شدن . مسلم شدن : اسکندر رومی که ذوالقرنین بود بیامد و دارا کشته شد و ملک او را صافی گشت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٦).