صبوری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبوری کردن . [ ص َ ک َ دَ] (مص مرکب ) شکیبائی ورزیدن . صبر کردن : گفتم تو چه دانی که شب تیره چه زاید بشکیب و صبوری کن تا شب بنهد بار. فرخی . زبان گر بگرمی صبوری کند ز دوری کن خویش دوری کند. نظامی . همی گفتش صبوری کن که آخر بکام دل رسد یک روز صابر. (ویس و رامین ). صبوری کرد با غمهای دوری هم آخر شادمان شد زآن صبوری . نظامی . یک امشب را صبوری کرد باید شب آبستن بود تا خود چه زاید. نظامی . صبوری کرد روزی چند در کار نمود آنگه که خواهم گشت بیمار. نظامی . گویند بدوری بکن از یار صبوری در مهر تفاوت نکند بعد مسافت . سعدی . بیچاره صبوری چکند گر نکند خرسندی عاشقان ضروری باشد. سعدی .