صدبرگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدبرگ . [ ص َ ب َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) (گل ...) گلی است زردرنگ که بهندی گنیدا گویند و بمعنی هر گلی که به نسبت دیگر اقسام خود برگ بسیار داشته باشد که در محاوره ٔ دیار ما آن را هزاره گویند. (غیاث اللغات ). جوحَم . (منتهی الارب ). ورد مضاعف . (دهار). گلنار. (برهان ). مضاعف . سوری پرپر : گل صدبرگ و مشک و عنبر و سیب یاسمین سفید و مورد بزیب . رودکی . چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه به تیمار و عذاب اندر، ابا دولت به پیکار است اگر گل بارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است . خسروی . برنگ و بوی آن حور پری زاد گل صدبرگ یک دسته بدو داد. (ویس و رامین ). درخت خشک گشته تر شد از سر گل صدبرگ و نسرین آمدش بر. (ویس و رامین ). بسیار گل آورده بودند و آنچه از باغ من گل صد برگ بخندید شبگیر بخدمت سلطان فرستادم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٦). هزارت صف گل دمیده ز سنگ ز صدبرگ و دوروی و از هفت رنگ . (گرشاسب نامه ). باد نوروز سحرگه چو ببستان بگذشت گل صدبرگ برون جست ز پیراهن خار. انوری . گلی صدبرگ با هر برگ خاری بزندان کرده گنجی در حصاری . نظامی . چو آن گلبرگ رویان بر سر خاک گل صدبرگ را دیدند غمناک . نظامی . چون بود صدبرگ دلدار مرا نیست غم بی برگی کار مرا. عطار. که تواند که دهد میوه ٔ رنگین از چوب یا که داند که برآرد گل صدبرگ از خار. سعدی . گل صدبرگ ندانم بچه رونق بشکفت یا صنوبر بکدامین قدو قامت برخاست . سعدی . ساقیا می ده که ابری خاست از ساغر سپید سرو را سر سبزشد، صدبرگ را چادر سپید. حسن دهلوی . در ولایت فارس انواع گل نیکو بسیار بود، از آن جمله گل زرد صدبرگ می باشد. (فلاحت نامه ). ♦ گُل ِ صدبرگ ِ آسمان ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ).